تبليغاتX
بـقـیـع - کرامات حضرت معصومه-سلام الله علیها-
ضریح مطهر حضرت معصومه-سلام الله علیها-كرامات حضرت فاطمه معصومه سلام‏اللَّه‏عليها

حضرت فاطمه بنت الكاظم عليه‏السّلام نيز مانند ديگر اولياى پاك خداوند، داراى

كرامتهاى باهره بوده و مى‏باشند و در اعصار و قرون مختلف، عموم طبقات از عالم و

عامى، شاهد و ناظر بعضى از آن كرامات بوده و گواهى داده‏اند. البته روشن است كه

در پرتو مقامات عاليه معنوى و تقرّب خاصى كه آن مكرّمه در نزد خداى تعالى دارند، از

موهبت عظيم عنايات الهى و الطاف ويژه پروردگار برخوردار گرديده، داراى چنين

كراماتى شده‏اند.

مرحوم قائم‏مقام فراهانى مى‏گويد: جناب آميرزاآقاى سركشيك حضرت معصومه

قم مى‏فرمود: در سنه 1300 ضعيفه مفلوجه‏اى را از كاشان به قصد استشفا به قم

آوردند دخيل حضرت معصومه سلام‏اللَّه‏عليها شد، شب كشيك من بود. ضعيفه دور

حرم مانده و درب حرم را بستند، چون نصف شب شد آن ضعيفه آواز داد: حضرت مرا

شفا داد. در را گشودم. ديدم همانطور است كه مى‏گويد. واقعه را پرسيدم. گفت:

عطش بر من غلبه كرد، خجالت كشيدم آب بخواهم، با آن حالت خوابم ربود، در واقع

جام آبى به من دادند و گفتند: اين آب را بخور، شفا مى‏يابى. آب را خوردم و از خواب

بيدار شدم. ديدم نه از عطش خبرى است و نه از فلج اثرى.

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند

و مى‏فرمود: سالى نيست كه دو سه نفر كور و شل از بركت توسل به آن معصومه

سلام‏اللَّه‏عليها شفا نيابند. 

و هم او در جاى ديگر مى‏نويسد: كراماتى كه در عصر خود اين حقير، از حضرت

معصومه سلام‏اللَّه‏عليها ملاحظه نموده زياد است، خود كتابى لازم دارد. چند فقره آن

را در اين رساله درج نموده كه از جمله آنها:

خاقان مغفور، فتحعلى‏شاه قاجار البسه‏اللَّه‏حلل‏النّور در مطلبى يك‏صدهزار تومان نذر

نمودند. بعد از رسيدن به مطلب، به علاوه آن وجه را خرج طلاى گنبد مبارك و ساختن

صحن و مدرسه‏دارالشفا و غيرها نمودند.

حسين‏خان‏نظام‏الدوله‏شاه‏سون كه نذرى نمودند آن گلدسته‏ها را ساختند.

نوّاب والامستطاب اشرف ارفع والانائب السلطنه كامران ميرزا خود مى‏فرمودند: من

بعد از زيارت، از قم بيرون آمدم و بر دو فرسنگى براى صرف نهار پياده شدم. ديدم چند

تيهو برخاستند. تفنگ را از تفنگدار خواستم و به جانب آنها انداختم و تفنگ دولوله از

ميان لولها تركيد. ريزه‏ريزه شد و آسيبى به من و حاضرين - محض آنكه زوّار آن حضرت

بوديم - وارد نيامد. از همانجا شخصى را فرستادم كه گلدسته‏هاى حضرت را صلا

نمايد.

صحن نو را مرحوم مغفور ابراهيم خان امين السلطان ساختند.

مرحوم حاجى نورى رضوان‏اللَّه‏عليه داستانى را نقل مى‏كنند كه چون در زمان

خودشان و در نزديكى محلّ اقامت ايشان واقع شده و گويا صاحب جريان را

مى‏شناخته‏اند، داستانى ارزشمند است. ايشان مى‏گويند:

در ايّامى كه ما در كاظمين اقامت داشتيم و مجاور بوديم، در بغداد يك مرد نصرانى بود

به نام يعقوب كه دچار بيمارى استسقا شد و هرچه مراجعه به اطبا كرد نفعى نداد و

بيمارى او شدت يافت، چنان رنجور و لاغر گرديد كه از راه‏رفتن عاجز شد. او خود

مى‏گويد: پيوسته مى‏گفتم خدايا، يا شفايم ده يا مرگم را برسان.

تا اينكه شبى همچنان كه روى تختخواب، خوابيده بودم، خواب ديدم سيدجليل،

نورانى و بلندقامتى نزد من آمده و تخت مرا حركت داد و گفت: اگر شفا مى‏خواهى

بايد به شهر كاظمين بروى و زيارت كنى كه از اين بيمارى رهاشوى. از خواب بيدار

شدم و جريان خواب را براى مادرم نقل كردم. او كه نصرانى بود گفت: اين خواب

شيطانى است و رفت صليب و زنّار آورد و به گردنم آويخت.

من دوباره خواب رفتم و در عالم رؤيا بانويى با جلالت و پوشيده را ديدم كه آمد و تخت

مرا حركت داد و فرمود: برخيز، چه آنكه صبح طالع شد. مگر پدرم به تو نفرمود به

زيارتش بروى تا تو را شفا دهد؟!

عرض كردم: پدر شما كيست؟

فرمود: امام موسى بن جعفر عليه‏السّلام

گفتم: تو كيستى؟

فرمود: اَنَاالْمَعْصُومَةاُخْتُ‏الرّضا عليه‏السّلام؛ منم معصومه، خواهر رضا عليه‏السّلام

من بيدار شدم و متحيّر بودم كه چه كار كنم و كجا بروم. پس در قلبم افتاد كه به خانه

سيّد محترم، سيدراضى‏بغدادى كه ساكن در محله رواق بغداد است، بروم. به راه

افتادم تا به خانه او رسيدم. در را كوبيدم. او گفت: كيستى؟ گفتم: در را بازكن، چون

صداى مرا شنيد، دخترش را صدا زد كه در را بازكن كه يك نصرانى است و مى‏خواهد

مسلمان شود.

من وارد شدم و گفتم از كجا دانستيد كه نصرانى مى‏خواهد مسلمان شود؟ گفت:

جدّم حضرت كاظم عليه‏السّلام در خواب به من خبر دادند.

بعد مرا به كاظمين و به خانه عالم جليل شيخ عبدالحسين تهرانى برد و داستان را به

ايشان عرض كردم. به دستور او مرا به حرم مطهّر بردند و دور ضريح طواف دادند، ولى

اثرى از براى من ظاهر نشد. چون بيرون آمدم و مختصر زمانى گذشت دچار تشنگى

شدم. آب آشاميدم. در آن وقت حالم دگرگون شد و به زمين افتادم و آن وقت بود كه

احساس كردم كه بارگرانى چون كوه بر پشتم بود و برداشته شد و ورم بدنم از بين

رفت و به كلى كسالت و دردم مرتفع گرديد.

به بغداد برگشتم. بستگانم كه از جريان اطّلاع پيداكردند ناراحت شدند. مادرم گفت:

خدا رويت را سياه كند. كافرشدى؟ گفتم: از بيمارى چيزى مى‏بينى؟ او گفت: اين از

سحر است و بالاخره مرا زدند، اذيت كردند و خون‏آلود نمودند و گفتند: تو از دين ما

خارج شده‏اى.

من به كاظمين برگشتم و خدمت شيخ‏عبدالحسين‏تهرانى رفتم و او اسلام و

شهادتين را به من تلقين كرد و مسلمان شدم و چون خطر، مرا تهديد مى‏كرد، او

مخفيانه مرا به كربلا فرستاد و چون زيارت كردم و برگشتم مرا با مرد صالحى از اهل

اصطهبانات به بلاد عجم فرستاد و يكسال در آن قريه - اصطهبانات - از توابع شيراز

ماندم و بعد به عتبات برگشتم....

مرحوم محدث‏نورى مى‏گويد: و باز به محل هجرت خود برگشت و در آنجا همسر گرفت

و مشغول به قرائت مصائب حضرت امام حسين عليه‏السّلام شد و الآن در آنجاست و

اهل و اولادى دارد...

مرحوم آيت‏اللَّه‏آقاى‏حاج‏سيّدمحمّدباقرآيت‏اللهى معروف به حاج‏عالم رضوان‏اللَّه‏عليه

كرامتى را از حضرت معصومه سلام‏اللَّه‏عليها نقل كرده‏اند كه خود در جريان آن بوده و

مشاهده كرده‏اند و آن اين است كه مى‏فرمايد:

در سال 1349 هجرى قمرى به قصد تشرّف به قم از شيراز مسافرت نمودم. در

اصفهان براى پيداكردن وسيله براى قم به گاراژ رفتم. يك ماشين سوارى آماده بود.

من و يك نفر ديگر كه اصفهانى و مرد باوقارى بود سوار شديم. جوان ديگرى هم آمد

كه سوار شود، مادرش كه به بدرقه او آمده بود با چشم گريان روى به حقير نموده و

گفت: آقا! دعاكن فرزندم به سلامت برسد.

ما سه نفر عقب ماشين جاگرفتيم و راننده، جلوى ماشين را براى ديگرى در نظر

داشت. راه افتاديم. چندين كوچه و خيابان گردش كرديم تا درب خانه‏اى نگه‏داشت و

شخصى را سوار نموده و به سمت قم به راه افتاديم.

ضمناً معلوم شد آن جوان از ارامنه و كارمند بانك تهران است و آن شخص آخر اهل

كردستان و رئيس دخانيات اصفهان است. رفتيم تا به مورچه‏خورت كه حدود

چندفرسنگى اصفهان مى‏باشد، رسيديم.

در اينجا مأمور تفتيش اثاثيه مسافرين آمد و چون شب تاريك بود چراغ دستى را گرفت

و نگاه به داخل ماشين كرد. از من پرسيد آقا اسباب شما كجاست؟ گفتم جلوى

ماشين روى كاپوت بسته‏اند، برو نگاه كن.

از آن جوان پرسيد: اين صندوقچه كه روى ركاب ماشين است چيست؟ گفت:

مشروب است.

از آقاى رئيس پرسيد: صندوقچه بسته شده چيست؟ آن هم گفت: مشروب است و

ما هم مى‏شنيديم و مى‏فهميديم، ولى مجبور بوديم خود را به نفهمى بزنيم. بعد

مأمور تفتيش آمد و از اينكه سؤال از اثاثيه اينجانب كرده بود، معذرت خواست.

به هرحال بدون تفتيش از آنجا گذشتيم. هوا بسيار سرد بود. آقاى رئيس - شايد براى

رفاع از سرما - بطرى را سرمى‏كشيد. بوى آن بلند مى‏شد و به مشام آن جوان

ارمنى كه عقب سوار بود، مى‏رسيد و او براى طعنه به اينجانب صدا مى‏زد: جناب

رئيس! بوى خوشى مى‏آيد و قاه قاه مى‏خنديد و چندمرتبه‏اى اين جريان تكرار شد و

هرچه كه تملّق جناب رئيس را گفت، او جرعه‏اى هم به او نداد و حتى تعارفى هم به

او نكرد. به همين ترتيب رفتيم تا از حدود دليجان گذشتيم.

در اين هنگام ماشين پنچر شد. براى پنچرگيرى بيرون آمديم و در سرما نشستيم.

جوان ارمنى دم به دم مى‏گفت: البته ماشينى كه در آن خلاف شرع بشود، پنچر

مى‏گردد و ما را به باد مسخره مى‏گرفت و صداى قاه‏قاه او و نيز آقاى رئيس بلند

مى‏شد.

عاقبت اين حقير نزديك رئيس شدم و خود را به دوستى با آقاى صديقى‏وزيرى از اهل

كردستان كه در دارايى شيراز بود، براى او معرفى كردم و دم و دود رئيس را با اين

بهانه بستم و از تكرار سركشيدن بطرى بازداشتم و فيمابين او و جوان ارمنى جدايى

افكندم.

پس از اتمام پنچرگيرى سوار شده و به طرف قم حركت كرديم. اين حقير به توجّه

قلبى متوسّل به ساحت محترم حضرت معصومه سلام‏اللَّه‏عليها شدم و از جريان

جوان و رئيس شكايت نمودم تا به قم رسيديم. ماشين درب گاراژ سوت زد كه درب

بسته بازشود و وارد گردد.

درب باز شد و ماشين خواست وارد شود، ناگهان صندوق‏هاى آن جوان و رئيس كه در

يك رديف روى ركاب ماشين بسته بود، اصطكاك با آستانه درب گاراژ پيدا كرد و حساب

هر دو صاف شد و از درب گاراژ تا وسط حياط يك جدول مشروف به راه افتاد و صداى

مسخره حمالهاى گاراژ برخاست.

اين حقير هم فوراً اثاثيه خود را به شخصى دادم كه بياورد و حسابم را با راننده تصفيه

كردم و بيرون آمدم و آنها را به حرمان از مقصد واگذار كردم و از عنايت حضرت معصومه

سلام‏اللَّه‏عليها سپاسگزارى نمودم.

آيت‏اللَّه شب‏زنده‏دار راجع به عموى محترمشان، عبدصالح مرحوم آقاى‏حاج‏قنبر

رحمةاللَّه‏عليه نقل كردند كه: همسرشان حمل پيدا كرده بود و بعد از مدتى متوجّه

مى‏شوند كه جنين حركت ندارد. مراجعه به دكتر مى‏شود و او مى‏گويد: بچه در شكم

مادر مرده و بايد عمل جراحى انجام شود و بچه مرده را بيرون بياورند. آن زمان -

شصت سال قبل - هم كه هنوز عمل جراحى شايع نبود و امكانات و وسايل امروز را

نداشته‏اند و از اين‏رو عمل براى آن خانم و بستگانش گران تمام مى‏شود و بالاخره

تصميم مى‏گيرند كه براى استشفا به مشهد مقدّس مشرّف شوند. لذا حركت

مى‏كنند تا به قم مى‏رسند، خود آن محترمه گفته است: براى زيارت حضرت معصومه

سلام‏اللَّه‏عليها رو به سوى حرم رفتيم و به مجرّد اينكه پا را داخل حرم گذاشتيم بچه

شروع به حركت كرد و به جنبش آمد. اين جريان موجب شادى آنان مى‏شود و مرحوم

حاج‏قنبر از قم نامه‏اى به جهرم مى‏فرستد و جريان را اطلاع مى‏دهد و مى‏گويد: ما

پيش از آنكه به مشهد برسيم، خداوند لطف كرده و شفا داد.

حل مشكلات علمى

آنچه كه راجع به تأثير فراوان به ذيل عنايت حضرت فاطمه‏معصومه سلام‏اللَّه‏عليها ذكر

شد، منحصر به جنبه مادى و اقتصادى و ظواهر زندگى نيست و در اين محدوده

خلاصه نمى‏شود بلكه آنانى كه تشنه كام مقامات معنوى و يا زلال علم‏اند و به دنبال

حلّ مشكلات علمى، گام برمى‏دارند نيز از رهگذر توسّل و روى آوردن به حرم مطهّر

حضرت فاطمه‏معصومه سلام‏اللَّه‏عليها مى‏توانند، مشكلات خود را رفع كرده و حجاببها

را از روى چهره مطالب علمى بردارند و به مقصد عالى و هدف والاى خود نايل گردند،

بلكه از نقطه‏نظر اينكه سازمان وجودى آن مكرّمه و كلاً خاندان پيغمبر با علم و معرفت

صورت گرفته و خاندان علم و فضيلت‏اند، طلب نيل به علم و كمال از آنان زمينه

مساعدترى براى پذيرش و اجابت دارد.

تاريخ نشان مى‏دهد كه افرادى با استمداد از انفاس قدسيّه حضرت معصومه

سلام‏اللَّه‏عليها و در پرتو توسّل به ذيل عنايت آن مكرّمه، حجابهاى علمى را كنار زده،

حقايق و نكاتى براى آنان از اين رهگذر روشن شده است و بالاخره حوايج و

درخواستهاى علمى حاجتمندان نيز در اين جايگاه باعظمت رواشده و

درخواست‏كنندگان به حاجت خود رسيده‏اند.

مرحوم محدّث قمى اعلى‏اللَّه‏مقامه‏الشريف در شرح حال صدرالمتألّهين شيرازى

نوشته‏اند: از بعضى از مشايخ خود شنيدم كه مرحوم ملاصدرا به واسطه بعضى از

ابتلائات از اقامتگاه خود به دارالايمان قم كه عُشّ آن محمّد و حرم اهلبيت

صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله‏وسلّم است، مهاجرت كرد و به حكم اِذا عَمَّتِ الْبَلْدانَ الْفِتَنُ فَعَلَيْكُمْ

بقُمْ وَ حَواليها وَ نَواحيها فَاِنَّ الْبَلاءَ مَدْفُوعٌ عَنْها؛ هنگامى كه فتنه‏ها و ابتلائات

شهرها را فراگرفت بر شما باد به قم و حوالى آن، زيرا فتنه‏ها از آنجا رفع گرديده

است. به قريه‏اى از قراى قم كه در چهارفرسخى آن شهر واقع و موسوم به "كهك"

است، پناه برد و گاهگاهى كه بعضى مطالب علميّه بر او مشكل مى‏گرديد، از كهك

به زيارت حضرت فاطمه‏معصومه سلام‏اللَّه‏عليها تشرّف مى‏يافت و از آن حرم فيض آثار

بر او افاضه مى‏شد.

سپس محدّث بزرگوار در تأييد اين جريان مى‏گويند:

فاضل اشكورى لاهيجى، در كتاب محبوب القلوب، در احوال خاتم‏الحكماءاليونانيّين،

ارسطاطاليس فرموده است: چون ارسطو در بلده اسطاغيرا از دنيا رحلت كرد، اهل

آنجا استخوانهاى او را پس از آنكه پوسيده شده بود در ظرفى از مسّ گزاردند و آن را

در موضعى دفن كردند و آن مكان را مجمع خود قرار داده، از براى مشورت در كارهاى

بزرگ و امور جليله در آنجا جمع مى‏شدند و هر وقت مطلبى از فنون علم و حكمت

برايشان مشكل مى‏شد، قصد آنجا را نموده، برسر قبر او نشسته، مشغول به مناظره

و مباحثه مى‏گرديدند، تا آنكه مشكل ايشان حلّ و مطلبشان واضح و روشن مى‏شد و

چنان اعتقاد داشتند، كه آمدن بر سر قبر ارسطوطاليس بر عقل و ذكاء آنان مى‏افزايد

و اذهانشان را پاك و تلطيف مى‏نمايد.

محدث بزرگ در اينجا اضافه مى‏كند: پس هرگاه حكماى يونان، اين نحو اعتقاد به

استخوانهاى پوسيده ارسطاطاليس داشته باشند، عجبى نيست كه حكيم الهى و

فيلسوف امامى، صدرالمتألّهين، هرگاه مسأله‏اى علمى بر او مشكل شود، از

چهارفرسخى قم به قصد تشرّف به آستان ملك‏پاسبان حضرت سيّدتنا فاطمه

سلام‏اللَّه‏عليها كه مهبط فيوضات ربانيه و تجليّات سبحانيّه است حركت كند، براى

آنكه علوم بر او افاضه شده و مطالب عويصه برايش كشف و حلّ گردد.

كسان ديگرى نيز در همين موضوعِ حلّ مشكلات علمى توسّل به آن بانوى زمانه

پيداكرده، خداوند قادر متعال به بركت آن وجود پاك و آن گوهر تابناك و بى‏همتاى

هستى افاضه مطالب كرده و حلّ قضيه و مشكل علمى و جواب مسأله غامض را به

ذهن توسّل جويان القا و الهام فرموده است.

يكى از علماى برجسته و پرهيزكار در حاشيه كتاب مكاسبى كه از روى آن تدريس

مى‏كرده‏اند در صفحه 143 (بحث ترتّب عقود متعدّده بر مال مجيز) نوشته‏اند:

بسم‏اللَّه‏الرحمن‏الرحيم. ديروز هرچه روى اين قسمت، مطالعه و فكر نمودم برايم

روشن نشد و موقع مباحثه شد، با بناء بر اينكه با تصريح به ابهام مطلب در اين

قسمت درس را بگويم، آماده حركت شدم و هنگام خروج از منزل با توسّل به حضرت

معصومه سلام‏اللَّه‏عليها، خزينه‏غيرمنقوصه‏الهى سلام‏اللَّه‏عليها، دعانمودم و بيرون

رفتم. ديگر حتى فكر مطلب هم نبودم. امّا همينكه نزديك صحن مطهّر رسيدم،ناگهان

خصوصيّات مطلب از اول: "وللعقوداللاحقة..." تا "على المعوّض ابتداً" به ذهنم، به اذن

اللَّه تعالى و بركت سيّدتنا فاطمه‏معصومه سلام‏اللَّه‏عليها القا شد و روشن گرديد.

وَالْحَمْدُ لِللَّهِ عَلى آلائِهِ وَ نِعَمِهِ، اِلهى بِفاطِمَةَ بِنْتَ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ اَلْهِمْنا كُلَّ خَيْرٍ وَ

وَفِّقْنا لِما تُحِبُّ وَ تَرْضى اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْ‏ءٍ قَديرٌ. 21شوّال‏المكرم1411

اين بحث و نكات و مطالبى كه پيرامون آن گفته شد، توجّه و آگاهى مى‏دهد كه

علماى اعلام و طلاب و فضلا مى‏توانند علاوه بر مطالعات مستمرّ و دقّت و باريك‏شدن

در مطالب از مسير توسّلات نيز قسمتى از مسايل علمى خود را حل كنند، به ويژه

براى روحانيّت قم كه ميهمانان مستمرّ حضرت فاطمه‏معصومه سلام‏اللَّه‏عليها بوده،

همواره بر سر سفره احسان و لطف آن بانوى بهشتى نشسته و به انواع نعم مادّى و

معنوى متنعّم و برخوردارند، در اين نوع مشكلات و مسائل، دست توسل به ذيل عنايت

اين كانون خير و احسان زده، او را در خانه خداوند متعال، واسطه كنند تا به بركت آن

بزرگوار شفّافيّت ذهن و قوّت حافظه پيداكرده، قوّه درّاكه در آنان نيرومند گردد و به

زودى به عمق مسائل و مطالب رسيده و يا اگر مشكلى در راه رسيدن به مطلب

است، خداوند مرتفع سازد و راه نيل به مطالب را هموار فرمايد.

نوشته شده توسط حسین  | لینک ثابت |