-
در ماجراى سقيفه
داستان سقيفه خود داستانى طولانى و سؤال برانگيز در تاريخ اسلام است كه نياز به تدوين مستقلّى دارد. ولى خشونت عمر بن خطاب در آن ماجرا و حوادث پس از آن به خوبى روشن است.
پس از آنكه جمعى از انصار در سقيفه بنى ساعده اجتماع كردند و پيرامون خلافت به گفتگو پرداختند، خبر به گوش عمر رسيد. وى ابوبكر و ابوعبيده جرّاح را با خود همراه كرد و به سقيفه آمد. در آنجا ابوبكر خطبه اى خواند، سپس ميان حُباب بن مُنذر و عمر گفتگوهاى تندى درگرفت و هر يك ديگرى را تهديد كرد. در نهايت به خاطر رقابت هميشگى اوس و خزرج، اوسيان براى آنكه خلافت به سعد بن عباده و قبيله خزرج نرسد، با عجله با ابوبكر بيعت كردند.
طبرى موّرخ معروف در نقل اين ماجرا وقتى به آنجا مى رسد كه افراد حاضر در سقيفه براى بيعت با ابوبكر هجوم آوردند و در اين ميان سعد بن عباده را لگد مى كردند، مى نويسد: كسى فرياد زد: «مراقب سعد باشيد، او را لگد نكنيد!» عمر گفت:
«اُقتلوه قتله الله ؛ او را بكشيد كه خداوند او را بكشد»
سپس بالاى سر سعد قرار گرفت و گفت: «تصميم داشتم آن قدر تو را لگد مال نمايم كه استخوان بازويت را خرد كنم!!» .(۱)
مطابق نقل بخارى عمر طىّ گزارشى كه از آن ماجرا مى دهد، مى گويد: وقتى كه سعد بن عباده زير دست و پا قرار گرفت و عده اى گفتند: «سعد بن عباده را كشتيد» من گفتم: «قتل الله سعد بن عباده; خداوند سعد بن عباده را بكشد» (۲) و بدين صورت جمعى از مردم را تشويق به اعمالشان كرد.
مطابق نقل ديگر، وى گفت: «قتله الله! إنّه منافق; خداوند او (سعد) را بكشد! او منافق است!» (۳)
در ادامه ماجراى بيعت و تثبيت خلافت ابوبكر تندخويى وى كاملاً روشن است.
مطابق نقل مورّخ معروف اهل سنّت طبرى برخى از انصار گفتند: ما جز با على (عليه السلام) بيعت نمى كنيم و عمر بن خطّاب كه از اجتماع برخى از اصحاب در منزل آن حضرت آگاه شد، به سمت منزل على (عليه السلام) حركت كرد. در خانه آن حضرت، طلحه و زبير و مردانى از مهاجران حضور داشتند (كه از بيعت با ابوبكر خوددارى كرده بودند). وى به آنها گفت:
«والله لاحرقنّ عليكم او لتخرُجُنّ إلى البيعة; به خدا سوگند! خانه را بر سر شما آتش مى زنم، مگر آنكه براى بيعت بيرون آييد!» (۴)
مطابق نقل بلاذرى، عمر با فتيله آتشين به سمت منزل على (عليه السلام) حركت كرد، كه فاطمه (عليها السلام) را كنار درب خانه ملاقات كرد.
فاطمه (عليها السلام) به او فرمود:
«يابن الخطّاب! أتراك مُحرقاً علىّ بابى؟ تو مى خواهى درب خانه مرا بسوزانى؟» عمر بن خطاب با جسارت جواب داد: «نعم و ذلك أقوى فيما جاء به ابوک ؛ آرى و اين كار براى آن هدفى كه پدرت براى آن آمده، بسيار لازم است!!!» (۵)
مطابق نقل ابن ابى شيبه، وى به فاطمه (عليها السلام) گفت: «و ايم الله ما ذاك بمانعى إن اجتمع هولاء النفر عندك، أن أمرتهم أن يحرق عليهم البيت ؛ به خدا سوگند آن مسأله (محبوبيت پدرت و خودت در نزد ما) هرگز مانع از آن نخواهد شد كه اگر همچنان اين چند نفر (على(عليه السلام)، زبير و...) به نزد تو آيند، دستور دهم خانه را بر سر آنان آتش بكشند» (۶)
به سبب همين تندى ها و خشونت هاست كه مطابق نقل بخارى، پس از رحلت حضرت فاطمه (عليها السلام) وقتى كه على (عليه السلام) سراغ ابوبكر فرستاد، تا با وى گفتگو كند ؛ به ابوبكر گفت تنها بيايد و كسى با او همراه نباشد ؛ به آن دليل كه وى حضور عمر را خوش نداشت (فأرسل إلى أبي بكر ان ائتنا ولا يأتنا أحد معك، كراهيّةً لمحضر عمر) (۷)
در عبارت طبرى و ابن كثير تعبير روشن ترى آمده است كه على (عليه السلام) به ابوبكر گفت: تنها بيايد چون مى خواست عمر همراه او نباشد ؛ زيرا از تندخويى عمر آگاه بود (وكره أن يأتيه عمر، لما علم من شدّة عمر) (۸)
نکته : آنچه در اینجا نقل شده تنها در منابع اهل سنت است
1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 223 / تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 488.
2) صحيح بخارى، ج 8، ص 27 ـ 28./ مسند احمد، ج 1، ص 56 ; تاريخ طبرى، ج 3، ص 206 ; البداية والنهاية، ج 5، ص 246.
3) تاريخ طبرى، ج 3، ص 223.
4) تاريخ طبرى، ج 3، ص 202.
5) انساب الاشراف، ج 1، ص 586.
6) مصنف ابن ابى شيبه، ج 8، ص 572.
7) صحيح بخارى، ج 5، ص 83.
8) تاريخ طبرى، ج 3، ص 208 / البداية والنهاية، ج 5، ص 286.
