
آن گاه که داغدیده و
دربند کشیده و رنجور از بار مصیبت در برابر دیدگان مست و خونخوار یزید مردانه
ایستادی و سخنان آتشین راندی، همه کبر و غرورش را به خاک ذلّت کشاندی. چنان به نکوهش و سرزنش، سفاهتش را
نمایاندی که پریشان و درمانده از تو عذر خواست و زبان به ندامت گشود. همه آنچه
اندیشیده بود با دست همت بلند تو دگرگون شد و حادثه عاشورا ـ که در نگاه آنان لحظه
جانشینی اسلام دلخواهشان به جای اسلام ناب محمدی ـ بود. با کلام روشنگر و خروش
بیدارکننده تو به نقطه عطف اسلام ناب محمّدی بدل شد و این تمام هدفی بود که صدای
تو را در آن لحظات طاقت فرسا به چنان خروشآتشینی بلند کرده بود، ای صبورترین قامت
مقاومت!
آن روز در مدینه در
میان نگاههای عافیتطلب مردم، حضرت فاطمه زهرا، علیهاالسلام ، رنجور و با قلبی
آکنده از درد، به خطابه میایستد و امروز در کوفه در میان نگاههای سست و خونخوار
یزید و درباریانش، زینب کبری، علیهاالسلام ، مصیبتدیده و داغ هجران کشیده، با
قلبی اندوهناک از حادثه عاشورا به خطابه میایستد. او نیز سخن به سپاس خدا
میگشاید که «از خدا جز نیکی ندیدیم». و این معنای تام دینداری و بندگی محض و
راستین است که چون درّی گرانبها در صدف وجود فاطمه زهرا و دخترش زینب کبری،
علیهاالسلام ، پروردانده میشود و این بندگی راستین در نماز نشستهِ شب عاشورای
زینب به اوج میرسد که گرچه توان ایستادن در او نیست، امّا زبان به نجوا قادر است
و چه چیز شیرینتر از نجوا با معبود!
آبشار عرفان زینبی
هنوز در جریان است و رشحات طراوت بخش آن هنوز به جانها زندگی میبخشد. از بلندای
فهم و همت او هنوز نوری روشنگر فرو میتابد و از سایهسار وجودش هنوز نسیم نجابت و
وقار میوزد. او آمد تا زیباترین تصویر از حضور زن مسلمان را در جامعه بنمایاند.
همّت بلند او و خروش پرصلابتش نعرههای مستانه ظالمان را خاموش کرد. آن همه نیرنگ و حیله سیاستمداران روز
را به خطبهای غرّا بر ملا نمود؛ اما چنان بر حریم عفّت و حیای خود پایدار ماند و
بزرگوارانه و صبور از حریم آن پاسداری کرد که حیرت تاریخ را برانگیخت. به راستی که
او یگانه آموزگار وقار و نجابت و ایمان در طول تاریخ بود.
زینب، علیهاالسلام ،
از ابتدای آمدنش صبوری را آموخته است. با مصیبت و رنج آشنا شده و بردباری را لحظه
لحظه تجربه کرده است، تا برای غروب عاشورا مهیّا باشد و بتواند همه مصیبتهای آن
روز را تحمل کند و صبور بماند؛ تا داغ هجران عزیزترین برادر او را نشکند و آتش آن
جنایت عظیم دامن بردباریاش را نسوزاند؛ بایستد و پایدار بماند تا آن لحظه که دشمن
شمشیر بهدست بر سر حجّت زمان امام سجاد، علیهالسلام ، حاضر شود و زینب،
علیهاالسلام ، در برابر دشمن بایستد و به آتش نگاه خشمگین و موج خروش پرصلابتش،
قدرت پوچ دشمن را درهم شکند و راه بر عزم بیبنیادش بندد.
زینب کبری، علیهاالسلام ، داغدیده و پریشان، با کولهباری از اندوه
شقایقهای پرپر شده کربلا اینک به مدینة النبی باز میگردد تا اندوه سینه پردرد را
بر مزار جدّش به زاری بازگوید. کوچههای مدینه آینه هزاران خاطره است که در ذهن
لبریز از مصیبت او دوره میشود: خاطره آغوش گرم پیامبر، شهادت جانسوز پدر و
مادر، شهادت مظلومانه برادر و نیرنگها و عافیتطلبیها. او اینک بعد از همراهی با
مولایش حسین، علیهالسلام ، در سفر عشق و شهادت تنها و داغدیده به مدینه باز
میگردد و بر مزار جدّش، به پهنای یک عمر مصیبت، میگرید. قطره قطره اشک او عصاره
رنجهایی است که او پیامآور آن بوده و روشنگر هدفی است که اهل بیت در راهش رنجها
به جان خریدهاند. قطرههای اشک زینب، علیهاالسلام ، آب حیات جاودانی است که بر
ریشههای درخت اسلام میچکد.
پس از رسیدن کاروان اسرا به دروازه مدینه،
چون چشم عقیله بنیهاشم به خانههای مدینه افتاد، با یادآوری خاطرههای خوش گذشته
و مصیبتهای سختی که در صحرای کربلا به اهل بیت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم وارد
شده بود، در حالی که بیاختیار اشک از دیدگانش جاری بود، زیر لب اینگونه با مدینه
سخن میگفت: «ای مدینه جدّم، ما را به خود راه مده، که با کولهباری از حزن و حسرت
آمدهایم. وقتی از پیش تو میرفتیم، همه با هم بودیم، امّا اکنون بدون مردان و فرزندانمان
بازگشتهایم»....
... به حرم پیامبر که میرسی داخل نمیشوی. دو دست بر چوبه در میگذاری و فریاد میزنی: یا جدّاه، من خبر شهادت برادرم حسین علیهالسلام را برایت آوردهام و همچون آفتابی که در آسمان عاشورا درخشید و در کوفه و شام به شفق نشست، در مغرب قبر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم غروب میکنی. افتان و خیزان به سمت قبر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم میروی خودت را روی قبر میاندازی و درد دلت را با پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم آغاز میکنی. شاید به اندازه همه آنچه در طول این سفر گریستهای، پیش پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم گریه میکنی و همه مصائب و حوادث را مو به مو برایش نقل میکنی [و آنگاه میگویی] و اکنون با یک دنیا مصیبت و غربت تنها ماندهام.
اقتباسی از شماره 33 مجله گلبرگ
پدیدآورنده:منیره زارعان، میرصادق سیدنژاد،
