تبليغاتX
بـقـیـع - زینب کبری سلام الله علیها...
             

آن گاه که داغ‏دیده و دربند کشیده و رنجور از بار مصیبت در برابر دیدگان مست و خون‏خوار یزید مردانه ایستادی و سخنان آتشین راندی، همه کبر و غرورش را به خاک ذلّت کشاندی. چنان به نکوهش و سرزنش، سفاهتش را نمایاندی که پریشان و درمانده از تو عذر خواست و زبان به ندامت گشود. همه آنچه اندیشیده بود با دست همت بلند تو دگرگون شد و حادثه عاشورا ـ که در نگاه آنان لحظه جانشینی اسلام دل‏خواهشان به جای اسلام ناب محمدی ـ بود. با کلام روشنگر و خروش بیدارکننده تو به نقطه عطف اسلام ناب محمّدی بدل شد و این تمام هدفی بود که صدای تو را در آن لحظات طاقت فرسا به چنان خروش‏آتشینی بلند کرده بود، ای صبورترین قامت مقاومت!

آن روز در مدینه در میان نگاه‏های عافیت‏طلب مردم، حضرت فاطمه زهرا، علیهاالسلام ، رنجور و با قلبی آکنده از درد، به خطابه می‏ایستد و امروز در کوفه در میان نگاه‏های سست و خون‏خوار یزید و درباریانش، زینب کبری، علیهاالسلام ، مصیبت‏دیده و داغ هجران کشیده، با قلبی اندوهناک از حادثه عاشورا به خطابه می‏ایستد. او نیز سخن به سپاس خدا می‏گشاید که «از خدا جز نیکی ندیدیم». و این معنای تام دین‏داری و بندگی محض و راستین است که چون درّی گران‏بها در صدف وجود فاطمه زهرا و دخترش زینب کبری، علیهاالسلام ، پروردانده می‏شود و این بندگی راستین در نماز نشستهِ شب عاشورای زینب به اوج می‏رسد که گرچه توان ایستادن در او نیست، امّا زبان به نجوا قادر است و چه چیز شیرین‏تر از نجوا با معبود!

آبشار عرفان زینبی هنوز در جریان است و رشحات طراوت بخش آن هنوز به جان‏ها زندگی می‏بخشد. از بلندای فهم و همت او هنوز نوری روشنگر فرو می‏تابد و از سایه‏سار وجودش هنوز نسیم نجابت و وقار می‏وزد. او آمد تا زیباترین تصویر از حضور زن مسلمان را در جامعه بنمایاند. همّت بلند او و خروش پرصلابتش نعره‏های مستانه ظالمان را خاموش کرد. آن همه نیرنگ و حیله سیاست‏مداران روز را به خطبه‏ای غرّا بر ملا نمود؛ اما چنان بر حریم عفّت و حیای خود پایدار ماند و بزرگوارانه و صبور از حریم آن پاسداری کرد که حیرت تاریخ را برانگیخت. به راستی که او یگانه آموزگار وقار و نجابت و ایمان در طول تاریخ بود.

زینب، علیهاالسلام ، از ابتدای آمدنش صبوری را آموخته است. با مصیبت و رنج آشنا شده و بردباری را لحظه لحظه تجربه کرده است، تا برای غروب عاشورا مهیّا باشد و بتواند همه مصیبت‏های آن روز را تحمل کند و صبور بماند؛ تا داغ هجران عزیزترین برادر او را نشکند و آتش آن جنایت عظیم دامن بردباری‏اش را نسوزاند؛ بایستد و پایدار بماند تا آن لحظه که دشمن شمشیر به‏دست بر سر حجّت زمان امام سجاد، علیه‏السلام ، حاضر شود و زینب، علیهاالسلام ، در برابر دشمن بایستد و به آتش نگاه خشمگین و موج خروش پرصلابتش، قدرت پوچ دشمن را درهم شکند و راه بر عزم بی‏بنیادش بندد.

زینب کبری، علیهاالسلام ، داغدیده و پریشان، با کوله‏باری از اندوه شقایق‏های پرپر شده کربلا اینک به مدینة النبی باز می‏گردد تا اندوه سینه پردرد را بر مزار جدّش به زاری بازگوید. کوچه‏های مدینه آینه هزاران خاطره است که در ذهن لب‏ریز از مصیبت او دوره می‏شود: خاطره آغوش گرم پیامبر، شهادت جان‏سوز پدر و مادر، شهادت مظلومانه برادر و نیرنگ‏ها و عافیت‏طلبی‏ها. او اینک بعد از همراهی با مولایش حسین، علیه‏السلام ، در سفر عشق و شهادت تنها و داغدیده به مدینه باز می‏گردد و بر مزار جدّش، به پهنای یک عمر مصیبت، می‏گرید. قطره قطره اشک او عصاره رنج‏هایی است که او پیام‏آور آن بوده و روشنگر هدفی است که اهل بیت در راهش رنج‏ها به جان خریده‏اند. قطره‏های اشک زینب، علیهاالسلام ، آب حیات جاودانی است که بر ریشه‏های درخت اسلام می‏چکد.

پس از رسیدن کاروان اسرا به دروازه مدینه، چون چشم عقیله بنی‏هاشم به خانه‏های مدینه افتاد، با یادآوری خاطره‏های خوش گذشته و مصیبت‏های سختی که در صحرای کربلا به اهل بیت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم وارد شده بود، در حالی که بی‏اختیار اشک از دیدگانش جاری بود، زیر لب این‏گونه با مدینه سخن می‏گفت: «ای مدینه جدّم، ما را به خود راه مده، که با کوله‏باری از حزن و حسرت آمده‏ایم. وقتی از پیش تو می‏رفتیم، همه با هم بودیم، امّا اکنون بدون مردان و فرزندانمان بازگشته‏ایم»....

... به حرم پیامبر که می‏رسی داخل نمی‏شوی. دو دست بر چوبه در می‏گذاری و فریاد می‏زنی: یا جدّاه، من خبر شهادت برادرم حسین علیه‏السلام را برایت آورده‏ام و همچون آفتابی که در آسمان عاشورا درخشید و در کوفه و شام به شفق نشست، در مغرب قبر پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم غروب می‏کنی. افتان و خیزان به سمت قبر پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم می‏روی خودت را روی قبر می‏اندازی و درد دلت را با پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم آغاز می‏کنی. شاید به اندازه همه آنچه در طول این سفر گریسته‏ای، پیش پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم گریه می‏کنی و همه مصائب و حوادث را مو به مو برایش نقل می‏کنی [و آن‏گاه می‏گویی] و اکنون با یک دنیا مصیبت و غربت تنها مانده‏ام.

اقتباسی از شماره 33 مجله گلبرگ

پدیدآورنده:منیره زارعان، میرصادق سیدنژاد،

نوشته شده توسط حسین  | لینک ثابت |