پی نوشتها:
1 ـ وقعة صفّين: 164[ص 145]. و خطيب در تاريخ خود 12:305 اين مطلب را آورده است.
2 - [در گذشته ، كشور عراق به «ارض سواد» (سرزمين سياهى) معروف بوده است ; زيرا به خاطر درختان انبوه و سر سبزى مناطق ، از دور به شكل سياهى نمايان بوده است ، و ظاهراً در اين عبارت مراد ، منطقه سر سبز اطراف كوفه است] .
3 - شفيعى شاهرودى، گزيده اى جامع از الغدير، ص 370.
امروز داشتم مطلبی را می خواندم که ناخودآگاه
یاد کارهای دوران مدرسه خودم افتادم
کلاس پنجم بود که نتیجه امتحانات آخر سال را
داده بودند،کارنامه را که گرفتم دیدم نمراتم بد نیست به جز درس علوم با یک هیجانی
ناشی از نمره خوب ریاضی به خونه رسیدم،طبق معمول سوالات از نمره های درس ریاضی
بود!منم با یک حالت خاصی گفتم 19.25 شدم اما وقتی از نمره علوم سوال کردند گفتم 15
به من دادند!
شاید برای شما هم پیش آمده باشه که بگوید 20
گرفتم و معلم به من 15 داده، این هم از خلق و خوهای انسانهاست.
وقتی که حضرت یوسف (ع) آن اتفاقات برایشان رخ
داد و سیر وقایع او را به عزیزی مصر رساند.قحطی بر مناطق مصر و شامات آن زمان چیره
شد و کنعان شهر یوسف علیه السلام هم از قحطی مصون نبود.
یعقوب نبی(علیه السلام) فرزندان خود را به سمت
مصر هدایت کرد تا در قبال سکه و دیگر متاع های اهل کنعان آذوقه تهیه کنند تا قحطی
را راحتر تحمل کنند....فرزندان یعقوب وارد بر عمارت عزیز مصر شدند؛یوسف آنها را
شناخت اما برادرانش یوسف را نشناختند و شاید هم اگر ذره ای شک داشتند که این شخص
شبیه به برادرمان است با خود می گفتند چطور برده ای به مقام عزیزی مصر رسد؟!
داستان خودشان را برای عزیز مصر تعریف کردند که
ما فرزندان یعقوب نبی هستیم و از آل ابراهیم، پدر پیری داریم که برادر کوچکمان-بنیامین-
او را تیمار می کند، و حال هم برای فراری از فشار قحطی آمده ایم تا غلات را از شما
خریداری کنیم....
یوسف (ع) سهم آنها را به همراه سهم پدر و برادرش
بنیامین را به آنها داد و فرمود که در مراجعه بعدی برادرتان بنیامین را با خود بیاورید؛
و برای اینکه آنها امیدوارتر به برگشت مجدد به مصر شوند دستور داد تا متاع و
مبالغی را که فرزندان یعقوب در قبال اذوقه داده اند را در بار انها مخفی کنند تا
در کنعان در مقابل چشمان پدر پیر خود وسیله ای قرار دهند که بنیامین را در سفر
بعدی با خود همراه کند و اذن مسافرت بدهد....
بنیامین همراه با برادرانش به سمت مصر حرکت
کردند وارد بر قصر عزیز شدند؛یوسف از لحظه ورود برادرانش به مصر برنامه ای را محیا
نمود که بنیامین نزد خودش بماند و به تدریج ماهیت اصلی خود را به برادران و بعد
پدر پیر خود آشکار کند.
در همان لحظه اول یوسف برنامه پذیرائی از
بردارنش را به نحوی فراهم نمود که آنها دو به دو بر سر سفره اطعام بنشینند و یا در
اتاقی استراحت کنند، بنیامین ناراحت از اینکه برادران او را تنها گذاشته اند در
گوشه ای نشسته که با دستور عزیز او را به نزد خود می برد و به او می گوید که من
برادر تو یوسف هستم و آیا تو علاقه ای به ماندن در کنار من را داری؟بنیامین
استقبال کرد.یوسف برنامه قرار دادن ظرف ملکی را در بار بنیامین را به او گفت ...زمانی
که کاروان کنعان قصد خروج از مصر را داشتند کسی ندا داد که ظرف ملکی گم گشته باید
بار شما را وارسی نمود که طبق نقشه یوسف ظرف در بار بنیامین پیدا شد و طبق سنت
کنعانیان بنیامین را نزد خود نگه داشت....
برادر بزرگتر به دیگر برادرانش گفت به پدر می
گویم که پسرت دزدی کرده و نزد عزیز به سنت کنعانیان خدمت می کند....
یکی از خلق و خوهای ما انسانها این است تا بدی و
زشتی عارض می شود سعی در انکار ان و عدم نسبت آن به خود می کنیم و هر گاه هم که
خوبی پیش بیاید آنرا به خود نسبت می دهیم همانند برادران یوسف!
آن زمانی که می خواستند بنیامین را با خود به
مصر ببرند به او برادر می گفتند و از پدر درخواست داشتند که برادرمان با ما همراه
کن؛ و زمانی که ظرف ملک مصر را در بار او دیدند گفتند که یا ابانا ان ابنک سرق
اما حضرت رب العالمین در هر حال درب خانه اش بر
روی ما باز است،اگر در راه او قدم برداریم و اهل خوبی ما را آن خود می داند
" و عبادی الذین آمنوا اتقوا"
و اگر هم در بیراهه قدم نهمیم و بدی کنیم باز از
آن او هستیم
" یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا
تقنطوا من رحمة الله "
در هر دو صورت راه را به ما نشان می دهد؛حال آیا
ما با کارهای خوبمان آب دیده تر می شویم و یا اینکه از خجالت بدی جرات و جسارت عذر
خواهی را داریم؟
می گویند تاجری پیش کاری داشت که آن تاجر بسیار
به او علاقه نشان می داد؛ پیشکار مریض شد،هر چه طبیب بر بالین او آوردند دوای درد
او را پیدا نکردند، تا اینکه طبیبی آمد و به او گفت درد تو از بیماری جسمی نیست از روحت است بگو تا
شید بتوانم درمانی پیدا کنم!
پیش کار گفت : فریب عده ای از رقیبان صاحب کار
خود خوردم که به درهم و دیناری اظافه تر قصد مسموم کردن ارباب خود را داشتم اما
ارباب من از قصدم متوجه شد ولی به هیچ وجه به روی خود نیاورده !ای طبیب ضعف و
لاغری من از خجالت روی صاحب کارم است !
علی برایم پیام فرستاده بود تا شاهد وصیتش باشم. همین پیام ویرانم کرده بود. من وعلی هم سال بودیم. پدرم صوحان که پیشوای قبیله ما بود و در قبیله مثل سلطان اعتبار و نفوذ کلمه داشت، در برابر علی مثل کودکی شتابزده و شرمناک بود. می گفت علی مثل ماه ست و محمد مثل آفتاب. پسرم به ماه نگاه کن ببین چگونه روشنای آفتاب را می تاباند.
چشمان علی سرشار از مهر بود. ماه تابان باران خورده.از برق چشمش مست می شدم...اما من دلم می لرزید.این بار می دانستم که نباید در خانه اش درنگ کنم . همه نگران بودند. تنها کسی که نشانی از اندوه و نگرانی در چشم هایش نبود؛ علی بود. مثل کوه شکیبا و مثل صحرا آرام بود. دستمال زردی بر پیشانی اش بسته بود. دستمال مثل تکه ای از آفتاب بود. رنگ پوستش زرد شده بود. مرز میان دستمال و پیشانی اش را گاه گم می کردم. از پس دستمال سرخی خون می درخشید. غروب آفتاب؛ شفق؟
بی تاب بودم. از مهرش و شکوه اش دلم بی تاب بود. اگر دستم را آرام در دست نمی گرفت و نمی فشرد، می خواستم از خانه اش بیرون بروم و در خلوتی زار گریه کنم....
مدتی پیش بود از من پرسید:" صعصعه رمه های فراوانت چه شدند؟"
گفتم: "مولایم آن ها را میان مردم تنگدست تقسیم کردم." از شادمانی خندید. همان خنده اش روحم را گرم کرد.
با خودم می گفتم تو دوست علی هستی، همه این گونه می اندیشند پس چرا مثل علی نیستی؟
گفت:" صعصعه بهترین کار را کردی."
خنده اش آن چنان درخشنده بود که آماده بودم جانم را بدهم تا او باز هم مثل دریا و آفتاب و گل بخندد.
گفت صعصه تو امیر کلمه ای نه شبان گوسفندان. نام مرا آن چنان پرشور ادا می کرد که از شادمانی در خویش نمی گنجیدم . یک بار گفت: نام تو نام یک پرنده است. پرنده ای که از اوج گرفتن هیچگاه باز نمی ایستد.
در دلم گفتم در زندگی همواره نگاهم به توست؛ این نگاه ست که مرا در سایه بال های بلند تو به آسمان می برد.
پرسشی دلم را ویران کرده بود. نمی توانستم نپرسم. جانم قرار پیدا نمی کرد. از سویی می دانستم که چنان پرسشی او را آزار می دهد. اما او پاسخی به من داد که خواب و آرام را از من گرفت. اکنون که او شهید شده است. تصویرش در برابر چشمانم ثابت مانده است و همان لبخند و همان واژه هایی که گویی هزار بار صیقل خورده بودند.
پرسیدم:
" ای امیر مومنان تو برتری یا آدم؟"
در چشمان پر مهرش شعله ای از شرم افروخته شد. نگاه اش را به سقف دوخت. نگاهی به پسران و دخترانش کرد که دور تا دور او ایستاده بودند. سکوت معطر بود. همه منتظر بودیم تا واژه ها مثل پرنده هایی رنگارنگ از آشیانه دهانش بیرون آیند و فضا را پر کنند وترانه بخوانند.
گفت:" از خود ستایی بیزارم...سکوت کرد. ادامه داد:" اگر این آیه نبود که: "از نعمت های پروردگارتان سخن بگویید." خاموش می ماندم و سخنی نمی گفتم." باز هم سکوت کرد. شعله ی شرم در نگاهش می سوخت.
" آدم در بهشت عدن متنعم بود. تنها خداوند از او خواست که به خوشه گندم نزدیک نشود. شد و از گندم خورد. از دستور خداوند سرپیچید. به من گفته نشده بود که نان گندم نخورم. اما گویی همان فرمان عتیق در گوشم زنگ می زد. گفتم من بار آن فرمان را در زندگی ام بر دوش می گیرم. صعصعه من در تمام عمرم به اختیار نان گندم نخورده ام."
فرزنداش آهسته می گریستند. زینب چشم از علی بر نمی داشت.
پرسیدم: "ابراهیم؟"
گفت:" ابراهیم در ملکوت آسمان ها سیر کرد. سیر می کرد. اما جانش هنوز طمانینه ی ایمان را پیدا نکرده بود. مثل ریشه ای بر خاک در برابر توفان تردید می لرزید. از خداوند پرسید: چگونه مرده ها را زنده می کنی؟ خداوند در برابر پرسش او پرسش دیگری مطرح کرد. مگر ایمان نداری؟ گفت دارم؛ اما دیدن ایمانم آرزوست...
من در تمام عمرم هیچگاه غبار تردید و تشویش بر خاطرم ننشست. اگر همه حجاب ها بر طرف شوند بر یقین و طمانینه ی جانم اندکی هم افزوده نمی شود."
چشم هایش خندید. به دور دستی که در افق دید ما نبود نگاه می کرد.
پرسیدم: " نوح؟"
گفت:" نوح در راه دعوت مردمش به راه خداوند بسیار آزار دید. عمر درازش سرشار از آزار و زخم زبان بود. و نیز زخم هایی که بر پیکرش می نشست .سرانجام دلش گرفت و بی تاب شد و مردم خود را نفرین کرد . از خداوند خواست که هیچ یک از کافران را بر زمین زنده مگذارد. من هم بسیار آزار دیدم. کژی ها و ناراستی ها. زخم هایی که روح را می سوزانید. در هر دم به من زرداب درد نوشانیدند. بی تاب نشدم و همیشه از خداوند خواستم آنان را کمک کند. گفتم خدایا آنان را دریاب نمی دانند چه می کنند؛ نمی دانند چه می گویند."
پرسیدم: " موسی؟"
گفت:" هنگامی که خداوند به موسی گفت. به نزد فرعون برو و او را به راه خداوند دعوت کن. موسی در دلش هراسی پدیدار شد. به خداوند گفت: من یکی از آنان را کشته ام. اکنون ترس جانم را دارم؛ مبادا مرا بکشند.
هنگامی که پیامبر به من گفت : به کعبه برو و بت ها را بشکن. به خاطرم نیامد که من بسیاری از سران قریش را کشته ام.ممکن ست در اندیشه کشتنم برآیند؛ راحت و روان مثل ماهی در آب؛ رفتم و بت ها راشکستم."
پرسیدم: " عیسی؟"
گفت:" عیسی برادرم! هنگامی که مریم پاک درد زایمان گرفت از حرم بیرون رفت تا در خارج بیت المقدس کودکش به دنیا بیاید. مادرم فاطمه به درون حرم رفت. من پسر کعبه ام..."
از شوق می لرزیدم. اما آخرین پرسش رهایم نمی کرد. بر زبانم نمی گشت. چشمانم را بستم و شتابزده پرسیدم: اما محمد؟
علی لبخند زد، شکفته شد.گفت:
" من یکی از بندگان محمدم."
دیگر بی تاب بودم. سر بر دامانش نهادم و گریستم.
دست بر شانه ام گذاشت. درست مثل آن غروب غم انگیز جنگ جمل. هر دو برادرم زید و سبحان شهید شده بودند. من هم زخمی بودم. تشنه و گریان. تصویر زید و سبحان رهایم نمی کرد. علی دستم را فشرد و گفت:" صعصعه آن ها راحت شدند و ما سهم بیشتری از رنج را باید بر دوش بکشیم. شکیبا باش. تو تنهایی طولانی و غم انگیزی را در پیش روی داری...
عمل ننگين خالد بن وليد
درباره مالك بن نويره آقاي ابنحجر عسقلاني در كتاب الإصابة، ج5، ص560، رقم7712 را كه ترجمه ميكند، ميگويد: مالك بن نويره شاعر و از شخصيتهاي برجسته و جنگجو بود و جزو نامآوران بنييرموع در جاهليت بود. وقتي كه ايشان مسلمان شد پيغمبر اكرم دستور داد كه او نماينده حضرت در قبيله خودش باشد و در زمان پيامبر اسلام او زكوات و صدقات و غيره را جمع ميكرد و به مدينه ميفرستاد. آقاي طبري در تاريخش، ج2، ص503(در حوادث سال11 هجري) درباره كشتن مالك بن نويره به طور مفصل ميآورد و اشاره ميكند كه آقاي ابوقتاده هم همراه خالد بود، طبري ميگويد:
لما غشوا القوم راعوهم تحت الليل فأخذ القوم السلاح قال فقلنا إنا المسلمون فقالوا ونحن المسلمون قلنا فما بال السلاح معكم قالوا لنا فما بال السلاح معكم قلنا فان كنتم كما تقولون فضعوا السلاح قال فوضعوها ثم صلينا وصلوا .
وقتي كه ما حمله كرديم بر قبيله مالك بن نويره، اينها در برابر ما سلاح كشيدند و ما گفتيم كه ما مسلمانيم، آنها هم گفتند: ما نيز مسلمانيم. گفتيم: اگر مسلمان هستيد پس اين سلاحها چيست؟ اسلحهها را به زمين گذاشتند. ما نماز خوانديم و قبيله آقاي مالك هم با ما نماز خواندند.
تاريخ طبري، ج2، ص503 و تاريخ اسلام ذهبي، ج3، ص33
آقاي ابنأعثم نيز مفصل درباره قضيه خالد نقل ميكند و ميگويد: وقتي كه خالد بن وليد وارد منطقه بنيتميم شد، با سپاهش از همه طرف آنان را محاصره كرد و در آن جا مسائلي پيش آورد تا آن جائي كه دستور داد كه پسرعموهاي مالك را گردن بزنند.
فقال القوم: إنّا مسلمون فعلي ماذا تأمر بقتلنا؟ قال شيخ منهم: أليس قدنهاكم ابوبكر عن ان تقتلوا من صلي للقبلة؟
ما همه مسلمان هستيم. چرا دستور به قتل ما ميدهي؟ پيرمردي از آنها گفت: آيا ابوبكر دستور نداده كه كسي را كه به سوي قبله نماز خواند، حق كشتنش را نداريد؟
خالد بن وليد گفت: شما اصلاً يك لحظه هم نماز نخواندهايد. آقاي ابوقتاده كه از صحابه است، در مقابل خالد ايستاد و گفت:
أشهد أنّك لا سبيل لك عليهم
آقاي خالد تو اين حق را نداري كه دستور كشتن اينها را صادر كني.
خالد گفت: چطور؟ ابوقتاده گفت: من خود شاهد بودم كه اينها در پشت سر ما نماز خواندند. ولي خالد نپذيرفت و دستور داد كه اينها را يكي پس از ديگري گردن زدند. ابنأعثم در ادامه ميآورد كه: ابوقتاده با خداوند عهد كرد كه در هيچ سفري همراه خالد بن وليد نباشد. خالد دستور داد كه مالك را نيز گردن بزنند. مالك گفت:
أتقتلني و أنا مسلمٌ أصلي الي القبلة
آيا دستور قتل مرا صادر ميكني و حال آنكه من مسلمانم و به قبله نماز ميخوانم.
قال: لو كنتَ مسلماً لِما منعتَ الزكوة
خالد گفت: اگر چنانچه مسلمان هستي، چرا زكات نميدهي؟
مالك گفت: پيغمبر اكرم دستور داده است كه زكات را به نائب و خليفه واقعي برسانيم و از اين گونه سخنان بين مالك و خالد ردّ و بدل شد تا اينكه خالد گفت: هيچ راهي ندارم جز اينكه تو را بكشم. مالك به همسرش نگاه كرد و گفت:
بهذه قتلتَني
به خاطر اين زنم ميخواهي مرا بكشي تا بعد از من او را تصاحب كني.
خالد گفت: نه، تو را من به خاطر رجوعت از اسلام ميكشم. جالب اين است كه آقاي ذهبي در تاريخ اسلام، ج3، ص33 صراحت دارد كه:
و قال لضرار بن الأزور: اضرب عنقه، فالتفت مالك الي زوجته ... وكانت في غاية الجمال.
خالد به ضرار بن ازور گفت: گردن او را بزن، مالك به همسرش نگاه ميكرد ... و همسرش در نهايت زيبائي بود.
فضرب عنقه و جعل رأسه أحد أثافي قدر طبخ فيها طعام ثمّ تزوج خالد بالمرأة
او را كشت و همان شب به همسر مالك بن نويره تجاوز كرد و سر بريده مالك بن نويره را كه از شرفاء قومش بود براي پختن طعام در زير ديگ قرار داد.
جالب اين است كه وقتي اين خبر به مدينه رسيد، ابوبكر سريعاً دستور داد كه خالد به مدينه بيايد و در عبارتي كه طبري در كتاب خود دارد، وقتي كه جناب عمر چشمش به خالد افتاد گفت:
قتلتَ امرءً مسلماً ثمّ نزوتَ علي امرأته، والله لأرجمنّك باحجارك
مسلمي را ميكشي و بر همسر او تجاوز ميكني. قسم به خداي عالم در حق تو حد جاري ميكنم و تو را سنگسار خواهم نمود.
خالد كه ديد اوضاع خيلي خوب نيست، نزد ابوبكر رفت و گفت: من اجتهادي كردم و در اين اجتهاد خود خطا نمودم. (مجتهد هم كه اگر خطا كند يك اجر دارد و اگر خطا نكند دو اجر خواهد داشت). ابوبكر به عمر گفت:
إنّ خالد تأوّل فأخطأ
خالد تأويل و اجتهادي كرده و خطا نموده است.
لذا از حد زدن به خالد بن وليد صرف نظر كردند. جالب اين است كه وقتي ابوبكر با خالد ملاقات كرد و از طرف ابوبكر خاطر جمع شد، به مسجد برگشت و به عمر يك طعنه خيلي تند و دور از ادب زد و گفت:
هلمّ اليّ يا بن أمّشملة، فعرف عمر أنّ أبابكر قد رضي عنه فلميكلّمه و دخل بيته
اسم مادرش را آورد ــ كه بنده در ترجمه معذور هستم ــ و عبارت بسيار زشتي به كار برد.
اين قضيه از قضاياي خيلي دردآور در تاريخ است كه واقعاً انسان نميتواند هيچ توجيه عقلاني براي اين كار داشته باشد.
۲۴ ذی حجه روز مباهله پيامبر(ص) با نصاراي نجران در سال نهم هجري قمري است ...
مفهوم شناسي مباهله
مباهله در لغت سه معنا دارد: 1- رها نمودن و به خود وا گذاشتن؛ 2- دعايي كه همراه با تضرع و اصرار باشد؛ 3- كم بودن آب. زماني كه دو يا چند نفر بر سر مسئلهاي اختلاف نظر داشته باشند و هيچ كدام حاضر نباشند عقیده طرف مقابل را بپذيرند، در يك جا جمع ميشوند و به درگاه خداوند تضرع ميكنند و از خداوند ميخواهند كه آن كس را كه بر باطل است رسوا نموده و مورد لعن و مجازات خويش قرار دهد.
كيفيت و زمان انجام مباهله
كيفيت انجام مباهله به اين صورت است كه هر يك از طرفيني كه قصد انجام مباهله را دارند، انگشتان دستشان را در بين انگشتان طرف مقابل قرار ميدهند و اين جملات را ميگويند:اللّهُمَّ رَبِّ السَّمواتِ السَّبْعِ وَ الارَضينِ السَّبْعِ وَ رَبَّ الْعَرْشِ الْعَظيمِ اِنْ كانَ فُلانٌ جَحَدَ الْحَقَّ وَ كَفَرَ بِهِ فأنْزِلْ عَلَيْهِ حُسْاباً مِنَ السَّماءِ وَ عَذاباً اليما؛ یعنیً اي خدايي كه پروردگار آسمانهاي هفتگانه و زمينهاي هفتگانه و پروردگار عرش با عظمت هستي! اگر فلاني (طرف مقابل در مباهله) منكر حق است و نسبت به آن كفر ميورزد، پس نازل گردان بر او آتشي از آسمان و عذابي دردناك. مناسبترين وقت براي انجام مباهله نيز، بين الطلوعين است؛ يعني از زمان طلوع فجر تا طلوع خورشيد.
مباهله پيامبر(ص) با نصاراي نجران
در سال دهم هجري (632 م) كه پايههاي حكومت اسلام كاملاً مستحكم شده بود، پيامبر گرامي اسلام حضرت محمد(ص) به موازات مكاتبه با سران دولِ جهان و مراكز مذهبي، نامهاي نيز براي اسقف نجران «ابو حارثه» فرستادند و اهالي آن منطقه را به اسلام دعوت كردند. متن اين نامه بدين شرح است:
به نام خداي ابراهيم و اسحاق و يعقوب. اين نامهاي است از محمد پيامبر(ص) و فرستاده خدا به اسقف نجران. خداي ابراهيم و اسحاق و يعقوب را حمد و ستايش ميكنم و شما را از پرستش و عبادت بندگان به پرستش خدا دعوت ميكنم. شما را دعوت ميكنم كه از ولايت بندگان خدا خارج شويد و تحت ولايت خداوند در آييد و اگر اين دعوت را نميپذيريد، بايد به حكومت اسلامي جزيه (ماليات) بپردازيد، وگرنه با شما اعلام جنگ ميكنم. والسلام. فرستادگان حضرت محمد(ص) وارد نجران شده و نامه حضرت را به اسقف نجران دادند. اسقف نامه را با دقت خواند. وقتي از محتواي نامه مطلع شد، وحشت عجيبي سراپاي وجودش را فرا گرفت. شخصي را نزد «شرحبيل بن وداعة»، كه شخصي با درايت و كاردان بود، فرستاد و او را به خدمت فرا خواند و نظر او را درباره نامه پيامبر(ص) جويا شد. شرحبيل گفت: ما مكرراً از پيشوايان مذهبيمان شنيدهايم و به اين مطلب يقين داريم كه خداوند به حضرت ابراهيم(ع) وعده داده است كه نبوت را از نسل اسحاق(ع) به فرزندان اسماعيل(ع) منتقل كند و هيچ بعيد نيست كه محمد همان پيامبر موعود باشد. با اين حال، اين يك مسئله مذهبي و مربوط به نبوت است و من در اين گونه مسايل نظري ندارم؛ اگر از امور دنيوي بود، بدون شك اظهار نظر ميكردم و از هيچ گونه تلاشي فروگذار نميكردم.
مذاكره نمايندگان نجران با پيامبر اسلام(ص)
مسيحيان قبل از آن كه وارد مذاكره رسمي با پيامبر اسلام(ص) شوند، اظهار داشتند چون هنگام نماز است، اجازه دهيد نمازمان را بخوانيم. حضرت به آنها اجازه داد و آنها به طرف قبله خودشان (مشرق) نماز خواندند. بعضي از اصحاب خواستند متعرض آنها شوند، ولي حضرت مانع شدند. پس از اقامه نماز، مذاكرات آغاز شد و حضرت رسول(ص) براي بار ديگر آنها را به اسلام دعوت كرد؛ ولي اظهار داشتند كه ما قبل از تو ایمان آوردهایم. حضرت فرمود: دروغ ميگوييد، چون شما صليب را عبادت ميكنيد و گوشت خوك ميخوريد و عيسي(ع) را فرزند خدا ميدانيد و اين امور با اسلام و اعتقاد به خداوند يگانه سازگار نيست. نتيجه جلسه اين شد كه براي فرداي آن روز با پيامبر اسلام(ص) قرار مباهله بگذارند؛ اگر پيامبر اسلام(ص) براي مباهله سربازان و نيروهاي نظامياش را همراه آورد، با او مباهله كنند، و اگر با خاصان و اهل بيتش در محل مباهله حاضر شود، با او مباهله نكنند؛ چرا كه معلوم ميشود پيامبر اسلام(ص) به حقانيت خودش مطمئن است، وگرنه عزيزان خويش را در معرض هلاكت قرار نميدهد. تصميم هيئت مسيحي به پيامبر اسلام(ص) ابلاغ شد و قرار شد هر دو طرف فرداي آن روز (24 ذي الحجه) براي انجام مباهله در خارج از مدينه حاضر شوند. پس از معلوم شدن زمان مباهله، پيامبر اكرم(ص) افرادي را جهت دعوت كردن مردم براي مشاهده جريان مباهله، به مدينه و اطراف آن فرستاد تا از همه مردم دعوت به عمل آورند. روز موعود جمعيت بسياري از زن و مرد در محل مباهله حاضر شدند.
ورود به صحنه مباهله
پيامبر(ص) با علي مرتضي و فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسين (عليهم السلام) در مقابل ديدگان آنان كه براي مشاهده مباهله پيامبر اسلام(ص) با مسيحيان نجران در محل حاضر شده بودند، وارد صحنه شد. مسيحيان با ديدن چهره مصمم و مطمئن پيامبر اسلام(ص) و همراهانش از يك سو، و شنيدن سخنان يأس آور اسقف نجران از سوي ديگر، تصميم گرفتند در برابر خواستههاي پيامبر(ص) تسليم شوند. بنابراين خدمت پيامبر اكرم(ص) رسيده و گفتند: يا اباالقاسم! ما با تو مباهله نميكنيم، ولي حاضريم مصالحه كنيم و هر مقداري كه خواسته باشي به تو جزيه بپردازيم. پيامبر بزرگوار اسلام(ص) پيشنهاد آنها را پذيرفت و از انجام مباهله منصرف شد و قرارداد صلحي بين پيامبر اسلام(ص) و مسيحيان نجران بسته شد.
عباسعلي وحيدي
منبع:خبرگزاری حج
مطالب مرتبط:
v مباهله سندي ديگر از عظمت اهل بيت-عليهم السلام-
تاثیر کلام امام و گریه متوکل
یك بار، از امام هادى نزد متوكل سعایت كردند كه در منزل او اسلحه و نوشته ها و اشیاى دیگرى است كه از شیعیان او در قم به او رسیده و او عزم شورش بر ضدّ دولت را دارد. متوكل گروهى را به منزل آن حضرت فرستاد و آنان شبانه به خانه امام هجوم بردند، ولى چیزى به دست نیاوردند،و امام را در اطاقى تنها دیدند كه در را به روى خود بسته و جامه ای پشمین بر تن دارد و بر زمینى مفروش از شن و ماسه نشسته و به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است.امام را با همان حال نزد متوكل بردند و به او گفتند: در خانه اش چیزى نیافتیم و او را رو به قبله دیدیم كه قرآن مى خواند.
متوكل چون امام را دید، عظمت و هیبت امام او را فرا گرفت و بى اختیار حضرت را احترام كرد و در كنار خود نشاند و جام شرابى را كه در دست داشت به آن حضرت تعارف كرد! امام سوگند یاد كرد و گفت:
گوشت و خون من با چنین چیزى آمیخته نشده است، مرا معاف دار! او دست برداشت و گفت: شعرى بخوان!
امام فرمود: من شعر كم از بر دارم.
گفت: باید بخوانى؟
امام اشعارى خواند كه ترجمه آن چنین است:
(زمامدارن جهانخوار و مقتدر) بر قله كوهسارها شب را به روز آوردند در حالى كه مردان نیرومند از آنان پاسدارى مى كردند، ولى قله ها نتوانستند آنان را (از خطر مرگ) برهانند.
آنان پس از مدتها عزت از جایگاههاى امن به زیر كشیده شدند و در گودالها (گورها) جایشان دادند؛ چه منزل و آرامگاه ناپسندى! پس از آنكه به خاك سپرده شدند، فریاد گرى فریاد برآورد: كجاست آن دست بندها و تاجها و لباسهاى فاخر؟
كجاست آن چهره هاى در ناز و نعمت پرورش یافته كه به احترامشان پرده ها مى آویختند (بارگاه و پرده و دربان داشتند)؟
گور به جاى آنان پاسخ داد: اكنون كرمها بر سر خوردن آن چهره ها با هم مى ستیزند!
آنان مدت درازى در دنیا خوردند و آشامیدند؛ ولى امروز آنان كه خورنده همه چیز بودند، خود خوراك حشرات و كرمهاى گور شده اند!
چه خانه هایى ساختند تا آنان را از گزند روزگار حفظ كند، ولى سرانجام پس از مدتى، این خانه ها و خانواده ها را ترك گفته به خانه گور شتافتند!
چه اموال و ذخائرى انبار كردند، ولى همه آنها را ترك گفته رفتند و آنها را براى دشمنان خود واگذاشتند!
خانه ها و كاخهاى آباد آنان به ویرانه ها تبدیل شد و ساكنان آنها به سوى گورهاى تاریك شتافتند!
تأثیر كلام امام چنان بود كه متوكل به سختى گریست، آن چنانكه محاسنش تر شد. دیگر اهل مجلس گریستند. متوكل دستور داد بساط شراب را جمع كنند و چهار هزار درهم به امام تقدیم كرد و آن حضرت را با احترام به منزل بازگرداند!
منابع:
1- مسعودى، مروج الذهب، بیروت، دارلأندلس، ج ۴، ص ۱۱
2- بحار الا نوار، ج ۵۰ ، ص ۲۱۱
3- انتخاب از سایت balagh.net
تكرار مباهله در عصر امام عسکری علیه السلام
آفتاب سوزان، با سنگدلى تمام بر چهره رنجور شهر مىتابد. هواى دلگیر و غیرقابل تحملى، فضاى دم كرده شهر را پر كرده است. مردم، مدتهاست صداى چك چك باران را نشنیدهاند. همه جا خشك و آفتاب خورده است. رودخانه خشك شهر، سینه عریانش را در امتداد شهر گسترانیده است. انبوه درختچهها، علفزارها و نیزارهاى اطرافش، پژمرده و بىطراوت و از نفس افتاده به نظر مىرسند.
از گاو و گوسفندان مردم كه نپرس، لاغر و رنجور؛ در اسارت لشكر عطشند. همین طور حیوانات صحرا و مرغان هوا كه همه تشنه و افسردهاند. زمین و زمان در چنگ آفتاب است. هیولاى مرگ، در آسمان شهر به پرواز آمده است.
انسانها نیز در وضعیت بدترى به سر مىبرند. آنها براى رهایى از عفریت مرگ و نجات از كابوس خشكسالى، دست به هر كارى زدهاند؛ در فرجام تكاپوهاى بىحاصل، ناگزیر، روانه دربار مىشوند و مشكل خود را با خلیفه در میان مىگذارند. خلیفه، بزرگان شهر را فرا مىخواند و با آنها به مشورت مىپردازد. بعد از ساعتها شور و مشورت، بهترین راه نجات را، «خواندن نماز باران» مىیابند...
زن و مرد، پیر و جوان، كوچك و بزرگ، در حالى كه روزهدار هستند، به سوى خارج شهر رهسپار مىشوند. عشق و امید، در چهرههاى رنجور و آفتاب زدهشان نهفته است. ورد زبانشان ذكر و دعا است. جز نزول باران، خواسته دیگرى ندارند. خیلى زود، صفها بسته مىشود. از صفهاى طولانى و پشت سر هم نمازگزاران، صحنههاى جالب و به یادماندنى به وجود مىآید. همهمه التماسآمیز، فضاى بیابان را پر كرده است. طولى نمىكشد كه نماز به پایان مىرسد. چشمهاى امیدوار به آسمان دوخته مىشوند. آفتاب همچنان مىتابد و گرماى نفسگیرش زمین و زمان را آتشگون ساخته است. كمكم یأس و ناامیدى بر دلها سایه مىافكند. بر اضطراب و افسردگى نمازگزاران افزوده مىشود؛ هر یك بىصبرانه، بیابان را ترك مىكنند. روز دوم و سوم نیز مراسم نماز، با همان كیفیت و شكوه بیشتر ادامه مىیابد؛ ولى ابرهاى بارانزا، همچنان نایاب و رؤیایى، و تنها در عالم ذهن آنان باقى مىماند و حسرت چند قطره اشكِ آسمان، دلهایشان را به درد مىآورد!
«جاثلیق»، بزرگ اسقفان مسیحى، رو به راهبان مسیحى مىكند و با لحن غرورآمیزى مىگوید:
ـ سه روز است كه مسلمانان به صحرا رفتهاند و با اداى نماز، از خدا خواستهاند تا باران رحمتش را نازل سازد؛ اما هنوز باران نیامده است. اگر آنان بر حق بودند، حتماً تا حالا باران آمده بود؛ امروز نوبت ماست تا حقانیت خود را به آنان نشان دهیم.
سخنانش كه تمام مىشود، راه مىافتد. راهبان و سایر مسیحیان نیز از دنبالش گام برمىدارند و لحظاتى بعد، ناقوس عبادت به طنین در مىآید و آنان طبق شیوه خویش به نماز و عبادت مىپردازند و از خداوند، طلب باران مىكنند. طولى نمىكشد كه ابرهاى تیره و بارانآور، كران تا كران آسمان را فرامىگیرند و قطرههاى بارانِ درشت و پُر آب، از دل آسمان گرم و دم كرده « سامرّا» فرو مىریزند.
صحنه عجیبى است! مثل این كه معجزه بزرگى رخ داده است. به همین جهت، مسیحیان را شادى و شادابى فرامىگیرد. و به پاس این موفقیت بزرگ، به یكدیگر دست مىدهند و حقانیت خویش را به رخ مسلمانان مىكشند. مسلمانان نیز با دیدن آن همه باران، به تحسین آنان مىپردازند و به دین و آیین آنها متمایل مىشوند. راهبان مسیحى براى جلب توجه بیشتر مسلمانان و تسخیر قلبهاى آنان، روز بعد نیز مراسم ویژه عبادى خود را در دامن صحرا انجام مىدهند. این بار نیز از دل آسمان، شكافى گشوده مىشود و سرانجام جویبارهاى سرمستى از دامن دشتها و كوهساران جارى شده و از به هم پیوستن آنها، سیلابهاى خشمگین و موّاج ایجاد مىشود و رودخانه تفتیده شهر را پر آب مىسازند.
مسیحیان با آب و تاب، از ایجاد یك معجزه بزرگ سخن مىگویند. كرامت آنان، زبان به زبان به گوش خلیفه مىرسد. لحظه به لحظه بر عزت و آبرومندى آنان افزوده مىشود. تمایل مسلمانان به مسیحیت، خلیفه را به وحشت مىاندازد. احساس شرم، از قیافه پریشانش به خوبى قابل تشخیص است. به فكر فرو مىرود. طولى نمىكشد كه در ذهنش جرقهاى جان مىگیرد. او بعد از چند لحظه تفكر، «صالح بن وصیف» را فرامىخواند و خطاب به او مىگوید:
ـ كلید این معما در دست «ابنالرّضا»(1) است؛ هر چه زودتر او را حاضر كن.
ابنالرّضا را از زندان مىآورند. خلیفه با دیدن چهره مصمّم و با صفاى او، به سخن مىآید:
ـ ابامحمد!(2) امت جدت را دریاب كه گمراه شدند!
امام علیهالسلام آرام و خونسرد، خطاب به وى مىفرماید:
ـ از جاثلیق و دیگر راهبان مسیحى بخواهید تا فردا نیز به صحرا بروند!
ـ به صحرا بروند؟! براى چه؟
ـ براى اداى نماز باران.
ـ در این چند روز به اندازه لازم باران آمده است؛ مردم دیگر احتیاجى به باران ندارند!
ـ مىخواهم به كمك خداى متعال، شك و شبههها را برطرف سازم.
ـ در این صورت، مردم را نیز باید فرابخوانیم.
آنگاه به صالح بن وصیف، كه در كنارش ایستاده است، چشم مىدوزد و با لحن آمرانهاى مىگوید:
ـ به بزرگ اسقفان و راهبان مسیحى اطلاع بده تا فردا به صحرا بیایند؛ به جارچیان هم بگو مردم را خبر كنند تا شاهد كشف «حقیقت» باشند.
ساعتى نمىگذرد كه جمعیت زیادى در صحرا جمع مىشوند. گویا محشرى برپا شده است. در یك سو، جاثلیق و راهبان مسیحى ایستادهاند؛ لباسهاى بلند و مخصوصى به تن دارند. گردنبندهاى صلیبى كه روى سینههایشان آویخته شده است، در مقابل نور خورشید مىدرخشند. جاثلیق مغرور و گردن برافراشته، قدم مىزند. گاهى بعضى از راهبان با خنده و شادمانى، خودشان را به او نزدیك مىكنند و درگوشى با او سخن مىگویند. جاثلیق نیز با لبخندهاى پى درپى و جنباندن سر، سخنان آنان را تأیید مىكند.
طرف دیگر بیابان، محل استقرار مسلمانان است. آنان نیز دسته دسته دورهم حلقه زدهاند و در انتظار آمدن خلیفه و درباریان، لحظه شمارى مىكنند. برخى از آنان كه شیفته جاه و جلال مسیحیان شدهاند، سخنان مأیوس كنندهاى بر زبان مىآورند. یكى مىپرسد:
ـ چرا اینجا جمع شدهایم؛ مگر روزهاى قبل، آنها را نیازمودیم؟
دیگرى پاسخ مىدهد:
ـ چرا، آزمودهایم؛ این بار مىخواهیم رسماً مسیحى شویم .
صداى خنده در فضاى گسترده صحرا مىپیچد. مرد مؤمنى كه تاب شنیدن چنین حرفهایى را ندارد؛ بىصبرانه رو به جمعیت كرده، مىگوید:
ـ اگر صبر كنید، همه چیز روشن مىشود؛ این بار «ابنالرّضا» در بین ماست. او از بهترین بازماندگان خاندان رسول خداست. مگر اجداد او در جریان «مباهله»،(3) باعث سرافكندگى مسیحیان نجران نشدند؟!
یكى دیگر از مسلمانان كه تا حال سكوت اختیار كرده است، با بىحوصلگى مىگوید:
ـ چرا، این را شنیدهایم؛ ولى رسول خدا كجا و ابن الرّضا كجا؟ از دست یك فرد زندانى چه كارى ساخته است؟
صداى خشمگینانهاى در فضاى بى حد و حصر صحرا به طنین مىآید. چشمها به وى دوخته مىشود. او پیرمردى است با محاسن سفید، قامت كشیده و چهره جذاب و دوست داشتنى. با این كه لحنش دلسوزانه است؛ اما در صدایش نوعى غضب نهفته است. او كه از شنیدن سخنان همكیشانش دلتنگ شده است، مىگوید:
ـ اى مردم! رسول خدا، پیامبر ما و ابنالرّضا، جانشین اوست. تمام فضل و كمال پیامبر، در او تجلى یافته است. براى این كه سخنانم را باور كنید، ناگزیرم كرامتى عجیب از آن حضرت برایتان تعریف كنم؛ به خدا سوگند! از «ابوهاشم جعفرى»(4) شنیدم كه مىگفت:
ـ «روزى خدمت ابنالرّضا بودم، حضرت سوار بر اسب، به جانب صحرا مىرفت. من نیز او را همراهى مىكردم. در مسیر راه به فكر فرو رفتم. در عالم ذهن، به یادم آمد كه:
ـ زمان اداى بدهىام فرا رسیده است و اكنون براى پرداخت آن چیزى در بساط ندارم!
هنوز در عالم ذهن سیر مىكردم كه حضرت رو به من كرد و فرمود:
ـ غصه نخور! خداوند آن را ادا مىكند.
آنگاه از فراز اسبش به سوى زمین خم شد و با تازیانهاى كه در دست داشت، خطى كوچك بر زمین كشید و فرمود:
ـ اى ابوهاشم! پیاده شو و آن را بردار و مخفى كن.
پیاده شدم و دیدم قطعه طلایى است كه بر زمین افتاده است. آن را برداشتم و مخفى كردم .
همچنان به مسیر ادامه دادیم. در حال پیمودن راه بودیم كه بار دیگر در ذهنم خطور كرد:
ـ امیدوارم به اندازه طلبم باشد؛ به هر صورت، طلبكارم را با این مقدار راضى مىكنم و بعد از آن، براى رفع نیازهاى زمستان خانوادهام تلاش میکنم .
صداى دلرباى ابنالرّضا، رشته افكارم را پاره كرد. نگاه كردم؛ در حالى كه به طرف زمین مایل شده بود، با تازیانهاش خطى دیگر كشید و فرمود:
ـ پیاده شو و آن را نیز بردار و مخفى كن.
پیاده شدم. چشمم به قطعه نقرهاى افتاد، آن را نیز برداشتم و مخفى كردم .
طولى نكشید كه از آن حضرت جدا شدم، قطعه طلا را فروختم. پول آن، درست معادل قرضى بود كه به عهده داشتم. آن را به مرد طلبكار دادم. سپس قطعه نقره را فروختم و با قیمت آن، مخارج زمستان خانوادهام را بدون كم و كاست، تهیه كردم.»(5)
پیرمرد بعد از نقل این كرامت، به سخنش چنین ادامه داد:
حال، از آنهایى كه نسبت به فضایل خاندان رسول خدا شك و شبهه دارند، مىپرسم:
ـ چه كسى چنین قدرتى دارد؟
صدایى از آن سوى جمعیت بلند مىشود:
ـ هر چه در فضائل و كمالات خاندان پیغمبر بگویى، كم گفتهاى؛ من هم خاطرهاى شنیدنى از ابنالرّضا دارم كه... .
ـ چه خاطرهاى؟ اسماعیل بن محمد!(6) پس چرا آن را تعریف نمىكنى؟
ـ «یك روز در مسیر حركت ابنالرّضا به انتظار نشستم . هنگامى كه از مقابلم عبور مىكرد، از فقر و بدبختىام شكایت كردم و گفتم:
ـ به خدا سوگند! بیش از یك درهم ندارم...
حضرت رو به من نمود و فرمود:
ـ چرا سوگند دروغ مىخورى؛ در حالى كه دویست دینار زیر خاك دفن كردهاى؟
آنگاه رو به غلامش كرد و فرمود:
ـ هر چه پول به همراه دارى، به او بده.
بعد از آن كه غلام «صد دینار» به من داد، حضرت فرمود:
ـ هنگام نیاز، از دینارهایى كه مخفى كردهاى، محروم خواهى شد.
كلامش كه تمام شد، به مسیرش ادامه داد و رفت. طولى نكشید كه آن صد دینارى كه از حضرت گرفته بودم، مصرف شد. چند روز بعد، نیاز شدیدى پیدا كردم. به ناچار دنبال دینارهایى كه مخفى كرده بودم، رفتم. هر چه آن محل را گشتم، آنها را نیافتم. بعدها فهمیدم كه پسر عمویم (پسرم) آنها را برداشته و گریخته است.»(7)
سخن از كرامات ابنالرّضا و فضل و كمالات خاندان رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم همچنان ادامه دارد كه خبر ورود خلیفه و اطرافیانش در بین جمعیت مىپیچد.
خلیفه و درباریانش قدم به صحرا مىنهند. ابنالرّضا نیز در بین آنها جلوه مىنماید. فروغ نگاههاى مردم به جمال زیبا و سیماى نورانى امام مىافتد. خلیفه، فرمان مىدهد تا جاثلیق و راهبان مسیحى براى طلب باران دست به آسمان بلند كنند و از خداوند بخواهند تا بار دیگر، باران رحمتش را بر آنان نازل كند. طولى نمىكشد كه دستهاى آنان رو به آسمان برافراشته مىشوند. همان دم در آسمان پُر حرارت و آفتابى، انبوه ابرهاى بارانزا ظاهر شده و قطرههاى درشت باران، مرواریدگونه فرو مىریزند. همه نگاهها به ابنالرّضا دوخته شده است. او راهبى را نشان داده، فرمان جست و جوى لابه لاى انگشتان او را صادر مىكند. خلیفه بیش از دیگران شگفتزده به نظر مىرسد. او از خودش مىپرسد:
ـ آیا ممكن است چیزى در میان انگشتان آن راهب وجود داشته باشد كه به وسیله آن باران ببارد؟!
غلام حضرت به تندى دور آن راهب را مىگیرد و در مقابل چشمان مردم، به جست و جوى دستش مىپردازد. شىء كوچك و سیاه فامى را از میان انگشتانش بیرون مىآورد و به ابنالرّضا تحویل مىدهد. گویا آن حضرت، شىء مورد نظر را به خوبى مىشناسد. به همین جهت، آن را با احترام خاص در پارچهاى مىپیچد و سپس خطاب به آن راهب مسیحى مىفرماید:
ـ اینك، طلب باران كن.
راهب بار دیگر دستهایش را به سوى آسمان بلند مىكند. این بار نیز چشمها به آسمان دوخته مىشوند. ابرها در حال جا به جایى است و خورشید از پشت تراكم ابرهاى سرگردان، نمایان مىشود.
رنگ از صورت جاثلیق و راهبان مسیحى پریده است. آنها بیش از این، تحمل نگاههاى ملامتگر و نیشخندهاى مردم را ندارند؛ با سرافكندگى به سوى خانههاى خود باز مىگردند. مردم كه حسابى شگفتزده شدهاند، به ابنالرّضا چشم مىدوزند. خلیفه در حالى كه به آن شىء خیره شده است، مىپرسد:
ـ اى پسر رسول خدا! آن چیست؟
ـ این، استخوان پیامبرى از رسولان الهى است كه راهبان مسیحى از قبور آنان برداشتهاند؛ استخوان هیچ پیامبرى ظاهر نمىگردد، مگر آن كه «باران» نازل شود .
خلیفه در حالى كه هنوز نگاهش را از آن استخوان برنداشته است، به تحسین او مىپردازد و همان لحظه، دستور آزادى آن حضرت را صادر مىكند. امام حسن عسكرى علیهالسلام كه فرصت را مناسب مىیابد، تقاضا مىكند تا یاران زندانىاش را نیز آزاد كنند. خلیفه، لحظهاى به فكر فرو مىرود؛ مثل این كه چارهاى جز پذیرش سخن آن حضرت را ندارد. (8)
پىنوشتها:
1. امامان جواد، هادى و عسكرى علیهم السلام را به احترام انتسابشان به امام رضا علیه السلام، «ابنالرّضا» مىگویند.
2. كنیه امام حسن عسكرى علیه السلام .
3. ر.ك: آل عمران / 61.
4. یكى از یاران امام عسكرى علیه السلام و راوى كرامت.
5. مناقب آل ابیطالب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص431.
6. از همعصران امام حسن عسكرى علیه السلام و راوى كرامت.
7. بحارالانوار، ج 50، ص 280، ح 56/ مناقب آل ابیطالب، ج 4، ص 432.
8. مناقب آلابیطالب، ج 4، ص 425/ اثبات الهداة، شیخ حرّ عاملى، شرح و ترجمه احمد جنتى، ج 6، ص 319 و 320.
منبع: مجله كوثر، شماره 60. "سید علىنقى میرحسینى"
محمد بن نعمان معروف به شیخ مفید، از علماى برجسته و فقهاء و متكلمین بزرگ و از زهّاد و وارستگان كم نظیر شیعه میباشد كه سنى و شیعه او را به علم و كمال قبول داشتند، وى یازدهم ذى قعده به سال ۳۳۶ متولد شد و در سال ۴۱۳ در سن ۷۶ سالگى از دنیا رفت، جنازه او را هشتاد هزار نفر تشیع كردند و در حرم كاظمین به خاك سپردند. وى از نوابغ تاریخ است كه بیش از دویست كتاب، تألیف نمود، و اهل تسنن او را بزرگترین عالم از علماى شیعه میدانستند.
روزى قاضى عبدالجبّار در بغداد در مجلسی حضور داشتند، كه در این هنگام شیخ مفید وارد مجلس
شد، و در پائین مجلس نشست، و پس از مدتى، رو به قاضى كرد و گفت: من از تو در حضور این علماء
سؤالى دارم.
قاضى گفت: بپرس .
شیخ مفید گفت: شما در مورد این حدیث چه میگویید كه پیامبر (ص) در غدیر فرمود: "مَن كُنتُ مَولاهُ
فَعَلىٌ مَولاه" كسى كه من رهبر او هستم، پس على (ع) رهبر او است. آیا این حدیث، مسلّم و صحیح
است كه پیامبر (ص) در روز غدیر فرموده است؟
قاضى گفت: آرى، حدیث صحیح میباشد.
شیخ گفت: منظور از كلمه "مولى" چیست؟
قاضى گفت :"مولى" به معنى "اولى" و "بهتر" است .
شیخ مفید گفت: پس با این كه پیامبر (ص) على (ع) را بهتر از دیگران معرفى نموده است، این اختلاف و
خصومت بین شیعه و سنى چیست؟
قاضى گفت: این حدیث، روایت است[یعنی نقل قولی بیش نیست]، ولى خلافت ابوبكر، درایت و از روى
اجتهاد و درك میباشد، و انسان عادل روایت را همتاى درایت قرار نمیدهد [یعنى درایت مقدّم است].
شیخ گفت: شما درباره این گفتار پیامبر (ص) چه میگویید كه به على (ع) فرمود:
"حَربُكَ حَربِى وَ سِلمُكَ سِلمى" جنگ با تو، جنگ با من است ، و صلح با تو با صلح من است.
قاضى گفت: این گفتار بر اساس حدیث صحیح است .
شیخ مفید گفت: نظر شما درباره اصحاب جمل مانند طلحه و زبیر و... كه به جنگ على (ع) آمدند
چیست؟
قاضى گفت: اى برادر! آنها كه توبه كردند.
شیخ بیدرنگ جواب قبلی قاضی را كه در مقابل حدیث غدیر گفته بود، تحویل خودش داد و گفت :اى
قاضى! جنگ آنها "درایت" است (حتمى) ولى توبه كردن آنها روایت شده است، و تو در مورد حدیث غدیر
گفتى، روایت معادل درایت نیست و درایت مقدم میباشد.
قاضى متحیرانه از پاسخ به شیخ، عاجز و درمانده ماند و سر درگریبان فرو برد و سپس گفت: تو كیستى؟
شیخ جواب داد: من محمد بن محمد بن نعمان حارثى هستم .
قاضى از مسند قضاوت برخاست و دست شیخ را گرفت و بر آن مسند نشاند و گفت: "اَنتَ المُفیدُ حَقاً"
براستى كه تو انسان مفید [سود بخشى] هستى .
مجلس منقلب شد و چهرههاى علماى بزرگ مجلس در هم رفت،
در این اوضاع وقتى قاضى، ناراحتى آنها را دریافت، به آنها رو كرد و گفت: اى علما! این مرد مرا مجاب كرد
و در پاسخ او عاجز شدم، اگر كسى از شما قادر به جواب او است، اعلام كند تا او را بر این مسند
بنشانم و این شیخ به جاى خود بنشیند.
اما هیچ كس را یارای جوای نبود و هیچ كس دم نزد.
آنچه آن روز اتفاق افتاد به سرعت، دهان به دهان چرخید تا آنكه این موضوع شایع گردید، و و موجب شد
محمد بن نعمان؛ داشمند بزرگ داستان ما؛ به شیخ مفید ملقب و معروف گردد.
منبع:تبیان
حادثه كربلا در ميان اهل تسنن موجى ايجاد كرد كه زبان و قلم
دانشمندان آنان گاه ناخواسته و زمانى با شجاعت به توصيف و تجزيه و
تحليل آن پرداخته است. شوكانى در كتاب «نيل الاوطار» در رد بعضى
از سخنوران دربارى مىگويد: به تحقيق عدهاى از اهلعلم افراط
ورزيده، چنان حكم كردند كه:
«حسين(ع)نوه پيامبر كه خداوند از او راضى باشد. نافرمانىيك آدم دائم
الخمر را كرده و حرمت شريعت يزيد بن معاويه را هتككرده است.»
خداوند لعنتشان كند، چه سخنان عجيبى كه از شنيدن آنها مو بر بدن
انسان راست مىگردد.
تفتازانى در كتاب «شرح العقايد» مىنويسد: حقيقت اين است كه
رضايتيزيد به قتل حسين(ع)و شاد شدن او بدان خبر و اهانت كردنش
به اهلبيت پيامبر(ص)از اخبارى است كهدر معنى متواتر است; هر چند
تفاصيل آن متواتر نيست. دربارهمقام يزيد بلكه درباره ايمان او كه
لعنتخدا بر او و يارانشباد. توافقى نداريم.
جاحظ مىگويد: منكراتى كه يزيد انجام داد، يعنى قتل حسين(ع) و به
اسارت گرفتن زن و فرزند او و ترساندن اهل مدينه و منهدم ساختن
كعبه، همه اينها بر فسق و قساوت و كينه و نفاق و خروج از ايمان او
دلالت مىكند.
بنابراين، يزيد فاسق و ملعون است و كسى كه از لعن او جلوگيرىكند،
نيز ملعون است.
ابن حجر هيثمى مكى در كتاب «الصواعق المحرقه» مىنويسد: پسر
امام حنبل در مورد لعن يزيد از وى پرسيد. احمد در جواب گفت:
چگونه لعنت نشود كسى كه خداوند او را در قرآن لعن كرده است.
آنجا كه مىفرمايد: «فصل عسيتم ان توليتم ان تفسدوا فى الارض و
تقطعوا ارحامكم اولئك الذين لعنهمالله» و چه مفاسدى و قطع رحمى از
آنچه يزيد انجام داد، بالاتر است؟!
عبدالرزاق مقرم در كتاب «مقتل الحسين» مىگويد: به تحقيقگروهى از
علما از جمله قاضى ابويعلى و حافظ ابن الجوزى وتفتازانى و سيوطى
در مورد كفر يزيد نظر قطعى دادهاند و باصداقت تمام لعن او را جايز
شمردهاند.
مولف كتاب «شذرات الذهب» مىنويسد: در مورد لعن يزيد، احمدبن
حنبل دو قول دارد كه در يكى تلويح و در ديگرى تصريح به لعناو
مىكند. مالك و ابوحنيفه نيز هر كدام همتلويحا و هم تصريحايزيد را
لعنت كردهاند; و به راستى چرا اينگونه نباشد و حالآنكه او فردى قمار
باز و دائم الخمر بود.
شيخ محمد عبده مىگويد: هنگامى كه در دنيا حكومت عادلى وجوددارد
كه هدف آن اقامه شرع و حدود الهى است و در برابر آنحكومتى
ستمگر است كه مىخواهد حكومت عدل را تعطيل كند، بر هرفرد
مسلمانى كمك كردن حكومت عدل واجب است; و از همين باب است
انقلاب امام حسين كه در برابر حكومتيزيد كه خدا او را خواركند.
ايستاد.
از سبط بن جوزى در مورد لعن يزيد پرسيده شد. او در جواب گفت:
احمد حنبل لعن او را تجويز كرده است، ما نيز به خاطر جناياتى كه
درباره پسر دختر رسول خدا مرتكب شد، او را دوست نداريم; واگر
كسى به اين حد راضى نمىشود، ما هم مىگوييم اصل، لعنت كردنيزيد
است.
حادثه كربلا چنان در قلوب نفوذ كرد كه بسيارى از بزرگان اهلتسنن
آن را در قالب شعر مطرح ساخته، اندوه خويش را ابرازكردند. امام
شافعى كه در دوستى اهلبيت زبانزد است. دربارهنهضت كربلا چنين
سروده است:
قتيل بلا جرم كان قميصه صبيغ بماء الارجوان خصيب نصلى على
المختار من آل هاشم و نوذى بنيه ان ذاك عجيب لئن كان ذنبى حب آل
محمد(ص) فذلك ذنب لست عنه اتوب هم شفعائى يوم حشرى و موقفى
و بغضهم للشافعى ذنوب
حسين (ع) كشتهاى بى گناه است كه پيراهن او به خونش رنگين شده
وعجب از ما مردم آن است كه از يك طرف به آل پيامبر
درود مىفرستيم
و از سوى ديگر فرزندانش را به قتل مىرسانيم و اذيتمىكنيم!
اگر گناه من دوستى اهلبيت پيامبر است، پس من هيچگاه از آنتوبه
نمىكنم.
اهلبيت پيامبر(عليهم السلام) در روز محشر شفيعان من هستند واگر
نسبتبه آنان دشمنى داشته باشم، گناهى نابخشودنى است.
منبع:خبرگزاری فارس
وقتی که خداوند ملکوت را به ابراهیم (ع) نشان داد٬
نوری را در عرش دید٬ و عرض کرد: خدایا این نور
چیست؟
ندا آمد که این نور محمد(ص) است که برگزیده من از
خلق من است. و نور دیگری را در جنب آن نور مشاهده
کرد و از آن پرسش نمود٬ بار دیگر ندا آمد٬ این نور علی
بن ابیطالب (ع) است که یاری کننده دین من می باشد٬
پس در کنار آن دو نور ٬سه نور دیگر دید و از آنها پرسش
کرد.
خطاب آمد که نور فاطمه(س) است که دوستانش
را از آتش باز داشتم٬ و نور دو فرزندش حسن و حسین(علیهم السلام)
است.
پس عرض کرد: خدایا انوار دیگری در اطراف آنها می
بینم؟
ندا آمد که: آنها امامان از نسل علی و فاطمه هستند.
ابراهیم (ع) گفت: خدایا به حق خمسه طیبه آنها را به
من بشناسان.
گفته شد:ای ابراهیم اولین آنها علی بن الحسین و
سپس پسرش محمد و پسر او جعفر و پسر او
موسی و
پسر او علی و پسر او محمد و پس از او علی و
فرزندش
حسن و پسرش حجت قائم است....
سپس از انوار فراوانی که گرد این چهارده نور در حال
طواف بود سؤال کرد؟
خطاب آمد: اینان نورهای شیعیان و محبین آن چهارده نور
هستند....
که در این زمان حضرت ابراهیم(ع) عرض کرد خدایا من را
از شیعیان آنان قرار بده
و ان من شیعته لابراهیم (صافات/آیه ۸۳)
مردی صالح از شیعیان اهل البیت (علیهم السلام) نقل می کند:
سالی به قصد تشرف به حج بیت الله الحرام به راه افتادم٬ در آن
سال گرما بسیار شدید و بادهای گرم در وزیدن٬در اثناء حرکت از
قافله جا ماندم و راه را گم کردم٬از شدت تشنگی و عطش از پای در
آمده و بر زمین افتادم و مشرف به مرگ.
ناگهان شیهه اسبی به گوشم رسید٬ چشم باز کردم دیدم جوانی
خوشرو و معطر سوار بر اسب زیبایی به من نزدیک شد. آبی به من
داد که از برف خنک تر و از عسل شیرین تر...آن آب من را از مرگ
نجات داد. عرض کردم:مولای من شما کیستید که این لطف را
نسبت به من نمودی؟
فرمود: منم حجت خدا بر بندگانش و بقیة الله در زمین.منم آن کسی
که زمین را از عدل و داد پر می کند٬همان طوری که از ظلم و ستم
پر شده است.منم فرزند حسن بن علی بن محمد بن علی بن
موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی ابن ابیطالب
(علیهم السلام).
بعد فرمود: چشمهایت را ببند. چشمهایم را بستم.
فرمود: بگشا٬ گشودم.
ناگاه٬ خود را در پیش قافله دیدم و آن حضرت از نظرم غایب شدند.
العبقری الحسان.صفحه۷۸
در زمان خلافت ابوبکر, روزی یکی از دانشمندان یهودی پیش او آمد و پرسید : تو خلیفه ی پیامبر اسلامی؟
ابوبکر:آری .
دانشمند:ما در تورات خواندیم که جانشینان پیامبران از تمام پیروان او داناترند,ممکن است شما بفرمائید که خداوند در آسمان است یا در زمین؟
ابوبکر:خدا در آسمان است بر عرش .
دانشمند:بنابراین,زمین از خدا خالی است و خداوند در یک جا هست و در یک جا نیست؟
ابوبکر:این حرف افراد بی دین است, آدم دیندار این طور حرف نمی زند. دور شو, و گرنه تو را خواهم کشت!
مرد یهودی با شگفتی از جای بر خاست و در حالی که اسلام را مسخره می کرد از پیش ابوبکر بازگشت,بین راه با علی (ع) برخورد کرد, امام به او فرمود من فهمیدم که تو از ابوبکر چه پرسیدی و او به تو چه پاسخی داد, ولی بدان که ما معتقدم که خداوند مکان را به وجود آورده و بنابراین نمی تواند مکان داشته باشد و برتر از آن است که مکانی او را در خود جا دهد, ولی با این وصف, خدا همه جا هست بدون این که با چیزی تماس پیدا کند, یا در کنار چیزی واقع شود, از نظر علمی به تمام مکان ها احاطه دارد و هیچ یک از موجودات از تدبیر او خالی نیست .
اگر از کتب خودتان مطلبی را نقل کنم که به درستی آن چه گفتم گواهی دهد, مسلمان می شوی ؟
دانشمند :آری .
امام:در یکی از کتاب های مذهبی شما این مطلب نیست که : موسی بن عمران روزی نشسته بود که ناگاه فرشته ای از طرف مشرق آمد,موسی از او پرسید :
از کجا آمده ای ؟
فرشته:از پیش خدا .
فرشته دیگری از غرب آمد, موسی پرسید تو از کجا آمدی ؟
گفت:از پیش خدا .
فرشته ی دیگری آمد, موسی پرسید:تو از کجا آمده ای ؟
پاسخ داد:از زمین هفتم و از پیش خدا.
موسی با دیدن این منظره با شگفتی گفت,پاک است آن خدایی که هیچ جا ازاو خالی نیست و به جایی نزدیک تر از جای دیگر نمی باشد.
پس از نقل این داستان,دانشمند یهودی گفت :
گواهی می دهم که آن چه گفتی کاملا صحیح است و به جانشینی پیامبرت سزاوارتری
بحث آزاد در اسلام , (مناظره در رابطه با مسایل اعتقادی), نوشته محمد محمدی ری شهری, ناشر : دفتر تبلیغات اسلامی, ص 157 -
از ابن عباس روایت است که:
خلق و خوی حضرت رسول(ص) به حدی آرام و با محبت بود که یک روز در مسجد النبی در محضر حضرت ایشان نشسته بودیم که اعرابی (عرب بادیه نشین) از در مسجد وارد شد با شمشیری حمایل و حیوانی در دست صدا بلند کرد و با گستاخی تمام گفت: ای محمد تو دروغ گو و ساحری!!!!
اصحاب قصد جان مرد گستاخ داشتند که حضرت ایشان را منع کردند و فرمودند:
من محمدم ولیکن نه ساحرم و نه دروغگو ٬ بلکه رسول خدایم ٬ اعرابی گفت به لات و عزی (دو بت بزرگ بت پرستان) اگر وجاهت و خوشرویی تو نبود شمشیرم را از خون تو سیراب میکردم! به لات و عزی قسم که من به تو ایمان نمی آورم تا این جانور لب به سخن براند (کنایه از اینکه حیوان نمی تواند همانند انسان صحبت کند و این کار محال است)
حضرت خطاب به حیوان فرمودند: من کیستم؟
حیوان به امر الهی لب به سخن گشود و گفت : انت رسول الله - تو رسول خدایی!
و آن اعرابی گستاخ در پیشگاه رسول الله (ص) ایمان آورد.....
نه حضرت رسول به ایمان این مرد گستاخ نیازی داشت و نه خدای محمد(ص) اما آنقدر حضرت نسبت به ایمان و هدایت بنده گان خدا علاقه داشت و دوست داشت همه از مؤمنین باشند و از هر کاری هم دریغ نمی فرمود.نقل شده که گاهی برخی از اهل مدینه رو میکردند و به حضرت خطاب میکردند که یا محمد بیا و ناخن پای ما را بگیر!!!!
در یکی از جنگهایی که کفار بر پیامبر رحمت و مسلمین تحمیل کردند٬زمانی که اسرای مشرک را سربازان اسلام میبردند٬ حضرت برای اینکه زمانی حقی از اسیری به ناحق پایمال شود نظاره گر میشدند٬هنگامی که کاروان اسرا را ازمقابل دیده گان پر محبت حضرت عبور دادند لبخندی بر گوشه لبشان نقش بست! یکی از اسیران عرض کرد: باید بخندی چون بر ما پیروز شدی و ما را اسیر خود کردی!
حضرت فرمودند: لبخند من از جهت اسارت شما نیست٬از این جهت است که من باید شما را با زنجیر به اسلام دعوت کنم!!!!!ببینید که چه قدر به فکر بنی آدم بودند٬ به مشرکی که تا چند صباح پیش و چند ساعت قیل به ایشان دشنام میدادند!قصد جانشان را داشتند! اما ایشان هنوز امید به هدایت آنها داشتند....
خدا انشاالله به همه ما خلق و خوی محمدی(ص) عنایت بفرماید...
شمس الدین ذهبی از بزرگان اهل سنت در کتاب تذکرةالحفاظ (ج۱ص۲و۳) میگوید:
پس از وفات حضرت ختمی مرتبت(ص) و خلافت تحمیلی ابوبکر٬ به مسلمانان امر کرد که هیچ مسلمانی و حتی صحابه رسول الله (ص) حق ندارند احادیث نبوی را بیان کند٬ و ابوبکر شروع به جمع آوری احادیث کرد؟!!! دلیلی که خلیفه وقت ادعا می کرد این بود که:«نقل حدیث باعث اختلاف بین مسلمین می شود و این کار به صلاح مسلمین نیست! هر کس که از شما سؤال کرد به او بگویید که بین ما و شما قرآن حاکم است٬ حلال قرآن را حلال بشمارید و حرامش را حرام!»
بله شاید اختلاف می افتاد لکن نه بین مسلمین بلکه بین دنیا پرستان و طالبان قدرت و مسلمین و مؤمنین!اگر احادیث نبوی نشر داده میشد بساط خلافت خلفای جعلی بر چیده میشد!احادیثی که عمده اش یا به صورت اشاره و یا به صورت تصریح در مدح اهل بیت رسول الله (ص) بوده-که انشاالله اشاره میکنم-اگر این احادیث صحیحه نشر و گسترش پیدا میکرد دیگر مجالی به اهل خدعه نبود...
کما اینکه فی الحال اگر اهل عالم بدون اغراض نفسانی و شیطانی٬بدون تعصب و جاهلیت مدرن در احوالات اهل البیت و اسلام دقت کنند یقینا مستبصر میشوند و به حقانیت اهل البیت (علیهم السلام)پی می برند.....
قرظه بن کعب از صحابی رسول الله (ص) میگوید:
در زمان خلافت ۱۰ ساله عمر بن خطاب جو سنگینی نسبت به احادیث و راویان حدیث بوجود آمده بود٬او نه تنها از نقل حدیث و نوشتن آن امتناع می ورزید بلکه در اجرای نظرات خود از قدرت و نیرو هم بهره میبرد! -از ابو هریره راوی مورد وثوق اهل سنت:اگر در دوران خلیفه عمر نقل حدیث میکردم با شلاق و تازیانه او مواجه میشدم!-
قرظه بن کعب از جانب عمر بن خطاب به فرمانروایی عراق که تازه شمیم اسلام بر آن وزیدن گرفته بود منصوب شد٬او میگوید خلیفه تا منزلگاهی من را مشایعت نمود٬ وقتی که به محل «صرار» رسیدیم به من گفت: میدانی چرا با تو تا اینجا آمده ام؟
گفتم: از باب تکریم و احترام!
گفت: نه! تو را به محلی فرستادم که طنین صدای قرآن مردمش همچون صدای زنبوران در کندوی عسل به گوش میرسد! مبادا در این شهر با نقل حدیث مردم را از این کار باز داری.؟
زهی خیال باطل! از کسی که خود را صحابی رسول الله میداند و خلیفه اش٬ و از کسانی که در روز غدیر خم اول کسی بود که آمد امامت را به امیر المؤمنین(ع) تبریک گفت٬ به این مطلب پی نبرده بود که قرآن بدون اهل البیت همان صدای زنبور است و همچنین اهل البیت بدون قرآن٬گویا خلیفه فراموش کرده و یا نمی خواهد به یاد داشته باشد که مدام رسول الله (ص)قرآن و اهل البیت دو بال هم دیگر معرفی می فرمود...انی تارکم فیکم الثقلین٬کتاب الله و عترتی....به عبارت دیگر مفسر قرآن احادیث صحیحه وارده از معصومین است.طبق نظر صحیح اهل البیت اگر روایتی با قرآن تعارض داشت آن را بر دیوار زنید(کنایه از رد کردن)
قرظه می گوید:اهل عراق تازه مسلمان شده به حساب می آمدند و از نزدیک عصر رسول الله را درک نکرده بودند به همین جهت از من سؤال میکردند که از زندگانی٬سیره و احادیث رسول الله برای ما صحبت کن که من در جوابشان میگفتم خلیفه عمر بن خطاب مرا منع نموده از نقل احادیث!
مدتی قبل از مرگ عمر٬ فرستادگانی به اقصی نقاط بلاد مسلمین فرستاد و عده ای از صحابی رسول الله (ص) را به مدینه فرا خواند که از جمله آنها میتوان ابوذر غفاری٬عبدالله بن مسعود٬عبدالله بن حدیقه و....نام برد زمانی که این عده را در مدینه جمع کرد رو به آنها گفت:این احادیث چیست که شما منتشر میکنید؟
گفتند: خلیفه رسول الله (ص) ما را از نقل احادیث نبوی منع میکند؟!!
عمر: همین جا باید در مدینه بمانید٬به خدا قسم تا من زنده ام شما را از نظر دور نخواهم داشت و از این شهر بیرون نخواهید رفت! ما داناتریم و بهتر میدانیم کدامیک از احادیثی را که نقل می نمایید بپذیریم! و کدامیک را رد کنیم! اما مردم نمی دانند کدامیک از احادیث را بپذیرند و کدامیک را رد کنند!!!!
اما در دوران خلیفه سوم اهل سنت٬ عثمان بن عفان کسی که بزرگان اهل سنت به اشتباهات فاحش او اذعان دارند٬ نه تنها توجهی به احادیث نداشت بلکه به آیات قرانی هم بی توجهی می نمود...
عثمان صراحتا بالای منبر اعلان کرد که فقط آن احادیثی که خود از رسول الله شنیده است را باید نقل کنید!!!! و نقل دیگر احادیث را ممنوع کرد! و با رفتار خود سنت خلیفه قبلی را یه ثمر رساند! چرا که عمر تعدای از صحابه را به جرم نقل احادیث نبوی در مدینه محبوس کرده بود که در زمان عثمان سختگیریها بیشتر شد و کار به جایی رسید که ابوذر غفاری٬یار با وفای پیامبر اسلام (ص) که حضرت ایشان در مقام ابوذر فرمودند: «آسمان بر راستگو تر از ابوذر سایه نیانداخته است»
این صحابی مؤمن را به دلیل اینکه خود را اسیر فتنه های خلیفه نکرد٬به دلیل اینکه تهدید و تطمیع های خلیفه در او اسری نگذاشت و به روشنگری خود ادامه میداد٬ای مسلمان واقعی را به بیابان خشک و بی آب و علف ربذه تبعید کرد...
بی شک احادیثی که خلفای سه گانه اهل سنت از آنها جلوگیری می نمودند سخنانی بوده که با سیاست آنها سازگاری نداشته و بیم از بین رفتن خلافت را داشتند٬ به همین دلیل یاران و اصحاب رسول خدا را شدیدا تحت نظر قرارداده تا مبادا ضرر و زیانی به حکومت آنها وارد نسازند!!!!
از پیامبران بزرگواری که به نام مقدس پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) و علی مرتضی (علیه السلام) و فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و حسنین (علیهم السلام)٬تبرک جست و از آنان مدد خواهی کرد٬حضرت نوح (ع) است.
شاهد بر این کلام تخته چوبهایی میباشد که در جستجوهای دانشمندان معدن شناس شوروی٬ کشف شد.
حکیم سید محمود سیالکوتی در کتاب علی و پیامبران به طور مستند شرح ماجرا میدهد:
در ژوئیه ۱۹۵۱ میلادی گروهی از دانشمندان معدن شناس شوروی برای معدن یابی٬ مشغول زمین کاوی بودند که ناگهان به تخته چوبهایی پوسیده برخورد کردند...از علائمی دریافتند که باید این چوبها غیر عادی و مشتمل بر راز نهفته ای باشد...در آن میان تخته چوب مستطیلی شکلی یافتند که همه را به حیرت انداخت٬ زیرا در اثر گذشت زمان٬ کهنگی و پوسیدگی به تمام چوبها راه یافته بود جز این تخته که ۱۴ اینچ طول و ۱۰ اینچ عرض داشت و همچنین حروفی چند بر آن نقش بسته بود.
دولت شوروی٬ برای تحقیق و بررسی گروهی از اساتید فن و خط شناسان را گرد هم آورد تا تحقیقات را بر روی این تخته چوب آغاز کند.
که بالا خره بعد از ۸ ماه تحقیق و کاوش اسرار آن تخته چوب برای گروه باستان شناسان کشف شد.
که این تصویر خطوط منقوش بر روی تکه چوب را نشان میدهد.

کمیته تحقیق پس از ۸ ماه دقت و زحمت نوشته مذکور را به حروف روسی بر گردان کردند٬سپس استاد زبانهای بریتانیا Mr.N.F.Maks الفاظ لوح را به انگلیسی ترجمه نمود:
O.my god, my helper.keep my hand with mercy and with your holybodies:Mohamad,Alia,Shabbar,Shabbir,Fatema.The all are biggests and honourables.The world established for them.Help me by their names.You can reform to right.
ترجمه متن انگلیسی:
ای خدای من!ای مدد کار من! به لطف و مرحمت خود٬ و به طفیل ذوات مقدس:محمد٬ایلیا٬شبر و شبیر و فاطمه دست مرا بگیر.این پنج وجود مقدس از همه با عظمت تر و واجب الاحترام هستند٬و تمام دنیا برای آنان بر پا شده است. پروردگارا به واسطه نامشان مرا مدد فرمای٬تو میتوانی همه را به راه راست هدایت نمایی.
(منبع:کتاب علی و پیامبران-تالیف حکیم سید محمود سیالکی-ترجمه سید محمد مختاری صفحه ۳۵ تا ۴۲)
در جنگ جهانی اول (۱۹۱۶م) هنگامی که عده ای از سربازان انگلیسی در چند کیلومتری بیت المقدس مشغول سنگرگیری و حمله بودند٬ در دهکده کوچکی به نام «اونتره» یک لوح نقره ای پیدا کردند که حاشیه اش به جواهرات گرانبها مرصع و در وسطش خطوطی به حروف طلایی نگارش یافته بود٬چون آن را نزد فرمانده خود «میجر-ای-ان-گریندل» بردند٬هر چه کوشید نتوانست از آن چیزی بفهمد٬ولی به اینکه این لوح قدیمی است پی برد.بالاخره این لوح با چند واسطه از میجر گریندل به دست سرپرست ارتش بریتانیا «لیفتونانت» و «گلدستون» رسید.و این دو نفر لوح را به باستان شناسان سپردند. پس از خاتمه جنگ(۱۹۱۸م) کمیته ای متشکل از اساتید خط شناس از بریتانی٬امریکا٬فرانسه٬آلمان و دیگر کشورهای اروپایی تشکیل شد.
پس از چند ماه بررسی در ۳ ژویه ۱۹۲۰ معلوم شد که این لوح مقدسی است به نام «لوح سلیمانی» و سخنانی از حضرت سلیمان را در بر دارد که به الفاظ عبرانی قدیم نگشاته شده است٬ که این تصویر
نوشته آن لوح است.

ترجمه لوح سلیمانی:
الله
احمد ایلی
باهتول
حاسن حاسین
یـاه احـمـد! مـقـذا = ای احمد به فریادم رس.
یـاه ایـلـی انـصـطاه= یا علی مرا مددی فرمای
یاه باهتول اکاشئی= ای بتول نظر مرحمت فرما
یاه حاسن اضو مظع= ای حسن کرم فرمای.
یاه حـاسـیـن بـارفـو= یا حسین خوشی بخش
امو سلیمان صوه عئخب زالهلاد اقتا= این سلیمان اکنون به این پنج بزرگوار استغاثه میکند
بذات الله کم ایلی= و علی{ابن ابیطالب} قدرة الله است.
چون این خبر به اسقف اعظم انگلستان (LORD BISHOP) رسید فرمان محرمانه ای به گروه باستان شناسان نوشت که خلاصه اش این است:
اگر این لوح در موزه گذاشته شود و در دید مردم قرار گیرد٬ اساس مسیحیت متزلزل خواهد شد. و سرانجام خود مسیحیان جنازه مسیحیت را بر دوش بلند نموده و در قبر فراموشی دفن خواهند کرد.لذا بهتر آن است که لوح مذکور در رازخانه کلیسای انگلستان گذارده شود. و جز اسقف و آشنایان مطمئن٬کسی آن را نبیند.
منبع:کتاب Wonderful stories of Islam چاپ لندن.صفحه ۲۴۹
