شبیهک بـدر اللـیل بـل انـت اَنـور و وجهـک من نور الملاحة یقطـر
فنصفک یاقوت و ثلثک جوهر و خمسک من مسک و سدسک عنبر
فَـمـا ولـدت حـواء مثـلک آدمـاً و لا فـی جـنـان الـخـلـد مثـلک آخـر
فیا زینة الدنیا و یا غایـة المُنی فمن ذا الذی عن حسن وجهک یبصر
بـالله صـعـب عَـلـیـنـا أَن تـفـارقـنـا و أن یـغیـب عنـا وجـهـک الـقمر
طالـت عَـلینـا لیالی الانتظار و ما یجري النهار و لا بالصبح ینـفجـر
والارض قد ملئت من ظلم جائرها و القلم کالسیف نحو الخلق ینحدر
فـیا رَبِّ عَجِّل فَـرج الموعود بِالکتـب و ما به دلّت الأدیان و الـزبر
گفته اند روزي بهلول در مجلس «محمد بن سليمان عباسي»، پسر
عموي هارونالرشيد حاضر بود و يكنفر از علماء اهل تسنن بنام «عمر بن
عطاء العدوي» كه از اولاد عمر بن خطاب بود نيز در مجلس حضور داشت.
«عمر بن عطاء العدوي» از والي اذن خواست تا با بهلول مشغول مباحثه و
مذاكرهشود، آنگاه از بهلول پرسيد: «حقيقت ايمان چيست؟»
بهلول گفت:
«قال مولانا الصادق ـ عليهالسّلام ـ: ألايمانُ عَقْدٌ بِالْقَلْبِ وَ
قَولٌباللّسانِ وَ عَمَلٌ بالْجوارحِ وَ الأركانِ»
يعني:«ايمان عبارت است از عقيدة قلبي و گفتن با زبان و عمل كردن با
اعضاء وجوارح.»
عمر گفت: «از اينكه گفتي «قال مولانا الصّادق» معلوم ميشود كه غير
ازجعفر بن محمد ديگر هيچ كس صادق و راستگو نيست، چون تو لقب
صادق را اختصاص به او دادي.»
بهلول گفت: «اين اشكال اول به جدّ تو «عمر بن الخطاب» وارد است كه به
رفيقش ابوبكر لقب «صدّيق» داد. مگر در زمان او كسي ديگر راستگو نبود؟»
عمر بن عطاء گفت: «نه، در آن زمان تنها كسي كه راستگو بود فقط
ابوبكر بود!»
بهلول گفت: «دروغ ميگويي، زيرا خداوند در كلام مجيدش ميفرمايد:
«والَّذينَ آمَنوا بِاللهِ وَ رُسُلِهِ أولئكَ هم الصدّيقونَ»(حدید-۱۹)
يعني: «آنچنان كساني كه ايمان به خداوند و پيامبران او آوردهاند،
آنها همه،صدّيق ميباشند.»
پس با اين همه مؤمني كه در زمان ابوبكر بودند چطور ميشود فقط
صديقيّت را به ابوبكر اسناد داد؟
عدوي گفت: «او را صدّيق ميگفتند براي آنكه او اول كسي بود كه به پيامبر
ـصليالله عليه و آله ـ ايمان آورد.»
بهلول گفت: «اين جواب تو از دو جهت باطل است، هم از جهت لغت، زيرا
لغتاً به كسي كه اول به كسي ايمان آورد صدّيق نميگويند و هم از اين
جهت باطل است كه به شهادت تمام مسلمين، ابوبكر اول كسي نبوده كه
اسلام آورده، بلكه اسلام اورا در مرتبة پنجم يا هفتم گفتهاند.»
«عمر بن علاء عدوي» ديد، الان است كه آبروي او در مجلس ريخته شود،
لذا خلط درمباحثه كرد و از بهلول پرسيد: «از امام زمانت بگو.»
بهلول گفت:
«إمامي مَنْ سبَّح في كَفِّهِ الحِصي وَ كَلَّمَهُ الذّئبُ اذا عَوي و رُدَّت الشَّمْسُ
لهُ بَيْنَ الَمَلاءِ وَ أوجَبَ الرَّسولُ عَليَ الخَلْقِ لهُ الوَلا، فذْلكَ إمامي و إمامُ
الْبرّياتِ»
يعني: «امام من كسي است كه سنگ ريزه در دست او تسبيح ميكند و
گرگ با او سخن ميگويد و خورشيد در ما بين مردم پس از غروب كردن
بخاطر او دوباره طلوع ميكند و ولايت او را پيغمبر ـ صليالله عليه و آله ـ در
ميان مردم بارها تصريح كرده و جميع صفات پسنديده در او مجتمع و از جميع
صفات رذيله مبرّا است، آن شخص، امام من و امام تمام مردم است.» عمر
عدوي گفت: «واي بر تو اي بهلول!اميرالمؤمنين هارون را تو، امام خويش
نميداني؟»
بهلول گفت: «واي بر تو اي ملعون! تو ميگويي هارون از اين اوصاف كه بر
شمردم خالي است؟ پس تو دشمن خليفهاي و به دروغ او را خليفه مي
خواني.»
«محمد بن سليمان عباسي» از مناظرة بهلول خندهاش گرفت و او را
تحسين كرد و به عمر عدوي گفت: «رسوا شدي، ديگر حرف نزن» و او را از
مجلس بيرون كرد و آنگاه با بهلول در امر خلافت صحبت كرد و بهلول حقانيّت
علي ـ عليهالسّلام ـ را به او اثبات كرد. (روضات الجنات ج۲.ص۱۵۴)
«عمرو بن عبید (80 – 143) دومین متکلم بر جسته ی معتزله است که پس از واصل بن
عطا (80 – 131) رهبری معتزله را در علم کلام بر عهده داشت.
وی مجلس موعظه و درس مهمی در مسجد بصره داشت که در زمینه های احکام, عقاید و
اخلاق دینی با مخاطبان و شاگردان خود سخن می گفت. هشام بن حکم از یاران و شاگردان به
نام امام صادق و امام کاظم – علیهما السلام – بود و در فن مناظره مهارت فوق العاده ای
داشت.
وی از شهرت عمرو بن عبید و مجلس درس او در بصره و عقاید وی در باب امامت مطلع شد,
از این رو مدینه را به قصد بصره ترک گفت و در مجلس درس عمرو حاضر شد و پس از
اجازه گرفتن از او و موافقت عمرو, سئوال خود را به این صورت مطرح کرد:
آیا تو چشم داری؟!
عمرو گفت : با این که خود می بینی من چشم دارم, چرا چنین سئوالی را مطرح می کنی؟
هشام گفت : پرسش های من از این قبیل است.
عمرو گفت : با این که چنین سئوالی احمقانه است, ولی می توانی مطرح کنی.
هشام : آیا تو چشم داری؟
عمرو : آری.
هشام : با آن چه می کنی؟
عمرو : رنگ ها و افراد را با آن می بینم.
هشام : آیا تو بینی داری؟
عمرو : آری.
هشام : با آن چه کاری انجام می دهی؟
عمرو : بوییدنی ها را می بویم.
هشام : آیا تو دهان (زبان) داری؟
عمرو : با آن طعم ها را می چشم.
هشام : آیا تو گوش داری؟
عمرو : آری.
هشام : با آن چه می کنی؟
عمرو : با آن صداها را می شنوم.
هشام : آیا تو قلب (قوه ی درک و فهم) داری؟
عمرو : آری.
هشام : با آن چه کاری انجام می دهی؟
عمرو :کارهایی را که اعضاء و حواس یاد شده من انجام می دهند, از یک دیگر تمیز می دهم.
هشام :آیا داشتن خود آن اعضاء و جوارح برای انجام کارهایشان کافی نیست؟
عمرو : خیر.
هشام : چرا کافی نیست, با این که آنها صحیح و سالم می باشند؟
عمرو : هر گاه برای جوارح و حواس شک و تردیدی در مورد کار خویش رخ دهد, به قلب
رجوع می کنند و این قلب است که شک را بر طرف کرده و یقین را جایگزین آن می کند.
هشام : بنابراین خداوند قلب را آفریده است تا شک و تردید جوارح را بر طرف کند؟
عمرو : آری.
هشام : پس وجود قلب (مرکز فهم و نظارت بر اعضاء) ضروری است و بدون آن حواس به
یقین نمی رسند؟
عمرو : آری.
هشام : بنابراین خداوند – تبارک و تعالی – برای جوارح تو امام و راهنما قرار داده تا درست
را از نادرست تشخیص داده و شک و تردید را بر طرف سازد, در این صورت چگونه خلق
خویش را در شک و تردید و اختلاف رها کرده و امام و راهنمایی که در شک و اختلاف به او
رجوع کنند, برای آنان تعیین نکرده است؟
این جا بود که عمرو از سخن فرو ماند و دانست که او هشام بن حکم است, لذا وی را تکریم
نمود و او را به جای خود نشاند و تا هشام در مجلس حضور داشت, سخنی نگفت.»
(عقاید استدلالی ,نوشته ی علی ربانی گلپایگانی, ج 2 , ص 117 – 119)
