اربعین نزدیک است...
اكنون در نيمههاي صفر هستيم و به روز اربعين حسيني نزديك و نزديكتر ميشويم. ماه صفر، سال 61 هجري، اندكي مانده به اربعين، مصادف با همين روزها، آن روزها نيز قصه دو لب، زبان به زبان ميشد،آن روز لب بود و چوب خيزران. لب بود و نوه پيامبر. نه چوب كفار يا مسلماناني كه قرنها با پيامبرشان فاصله دارند، بل كساني كه بسياري از ايشان پيامبر را درك كرده بودند.
واي، سرزمين شام، چه غوغايي به پاست. به هزار تقلا و زحمت از نزديك و دور گرد آمدهاند و دست به دست هم داده تا براي هميشه نام محمد و خداي محمد (ص) را از روزگار محو كنند. البته چون مستي شراب عقل زايل شدهشان را لختي برميگرداند، شعارشان احياي دين محمد است، اما انگار اين جماعت در مستي راستتر ميگويند تا به هنگام عقل! گرگ صفتاني وحشي، بسانِ صيادي كه از شكمبارهگي، كاملا سير است، اما از قضا صيدي را به داماند اخته، دور تا دور نگين انگشتري خلقت و اهل بيت مظلومش حلقه زدهاند و با پنجههاي خشن و زمخت خود، هر آنچه پنداري از دست جانوري انساننما برآيد، در حقشان پروا نداشته، روا ميدارند. البته حكم اباحه اين بازي دير زماني است كه امضا شده؛ زماني كه هنوز نفسهاي به آخر رسيده، از حلقوم «ما ينطق عن الهوي»، قطع نشده بود. آن روز دايههاي دلسوزتر از مادر، طفل نورسيده اسلام را از سينه پيامبر گرفتند و او را در واپسين روزهاي زندگي سهوگو و هذيان پراكن خواندند.
چند روز پيشتر، عدهاي با چوب و برخي با شلاق، پوست نازكتر از برگِ شقايق اطفالش را به سختي نوازش دادند. گروهي با آتش قهر بر دامنهاي پاكشان شعله افروختند و كسي هم عمود خيمه نيم سوختهاي را كشيد تا با دختربچههايي كه زير آن پنهان شدهاند و از ترس دسترسي همبازيهاي بيرحم به خود ميلرزند، قايم باشك بازي كند و بعد سر او را براي اميرمؤمنين! خود، يزيد، پيشكش كنند. شايد اگر از سرهاي شيران خفته در گودال قتلگاه نصيبش نشد، از پيشكشي اين سر كوچك، درهمي هر چند ناچيز به جيب زند.
سفر هم كه آغاز شد، آه، ديگر گفتن ندارد. به یك باره زمين تيره و تار شد. جاي زمين و آسمان عوض شد. خورشيد از شرم رخ برتابيد، اما به ناگاه زمانه روشن شد؛ روشنتر از شبي ظلماني كه خورشيد به ناگاه از پشت كوهي بلند بر آن سرك بكشد. خورشيدهاي خون چكان بر نيزهها به فراز شدند و با شيهه اسبهاي تازي، چونان باد، عازم مقصدي شوم و نفرين شده به نام «شام» شدند؛ شامي كه روزهاست جغدي به نام يزيد به انتظار چنين روز سياهي، مسجد و منبر ضرارش را به لجنزاري از قمار و شراب از بالا تا پايين مسح داده و اينك منتظر است تا در برابر اين خارجيها، جشني مجلل برپا سازد و در آن حمد و ثناي خدا گويد و به پيامبرش درود فرستد.
دستهاي تا مرفق به خون آغشته و به حرام يازيده، هرگاه خسته ميشوند، خورشيدي را به خاك كشيده با چكمههايي كه همه نفرت و كينه اموي را در خود دارد، بر آن ميزنند و جامهاي شراب كه لبهاي گند گرفتهشان، متعفنش كرده، بر آن ماهپارهها ميپاشند و قهقه مستانهشان تا شام بلند ميشود و فرياد زمين نيز به آسمان.
لختي تندتر، اي تاريخنگار تا به دربار امير برسيم؛ صبر كن اشتباه ننويس! «امير» نه، امير مؤمنان؛ آري، همان مؤمناني كه ديروز وصيت پيامبر را درباره حسين شنيده و بوسيدن لبهايش ديده بودند؛ مؤمناني كه حالا براي از پاي درآوردن پسرش، قربهاليالله از سر و كول هم بالا ميروند و به آتش جهنم بشارتش ميدهند.
و اينك همه رسيدهاند و چه سريع چهل منزل رفته شد! آخر براي رساندن سرها و رسيدن به جايزه، هركدام بر ديگري مسابقه بسته بود و اينك همه حاضرند و امير و پيشواي اين غافله كر و كور، دستي بر سبيل چرب و عرق چكانش ميكشد و شعر «ليت اشياخي ببدر...» را با صداي بلند به مستي سر ميدهد.
نه چشمت را نبند، هرچند باورش سخت است، اما براي هزار و يكمين بار ببين و بشنو كه با فرزند پيامبرشان چگونه رفتار ميكنند!
درست ميبيني. خواب و خيال نيست. واقعيت است. او امير مؤمنان؛ يزيد است كه بر منبر نشسته و اين هم نوه پيغمبرشان است. هر چند خارجياش ميخوانند، اما او از خودشان است. هم از قريش است و هم مسلمان. بر كسي هم خروج نكرده. او را به مهماني خوانده بودند و چون به دامش انداختند، ديگر اجازه برگشتش ندادند. آن چوبي هم كه بالا ميرود، به زودي بر بوسهگاه پيامبر يعني لبهاي خشك حسين فرود ميآيد. نه، پيامبر تنها لبهاي او را نبوسيد؛ از پيشاني تا انگشت پايش را آنگاه كه در قنداقه بود، غرق در بوسه كرد. هم از اين رو بود كه ديروز جايي از پيكر او را از بوسه نيزه و خنجر محروم نكردند و بر هر بوسهگاهي از پيامبر، دهها بار سم اسبها بالا و پايين و بر آن كوفته شد. اگر سر را اكنون كوفته و پاره پاره نميبيني، براي آن است كه براي هر سري جايزهاي معين شده بود و بدين جهت، مواظبتش كردند و اينك سرها در برابر امير حاضر است و به زودي جايزهها قسمت خواهد شد.
هرچند باورش سخت است، نيك بنگر تا ببيني آن نصراني كه از روم براي اين جشن با شكوه دعوت شده، از يزيد چه ميپرسد و يزيد چگونه پاسخش ميدهد:
نصراني: اي يزيد اين سر از آنِ كيست؟
ـ تو را چه كار است؟
ـ تا اگر برگشتم و قيصر از من پرسيد چه ديدي، پاسخش گويم و در شادي و خوشي تو شريك شود.
ـ اين سر حسين، پسر علي پسر ابي طالب است.
ـ مامش كيست؟
ـ مامش، مامش فاطمه است.
ـ فاطمه كيست؟
ـ دختر رسول خدا
ـ يعني اين سر از آن نوه پيغمبر خودتان است؟!
ـ اري، او نوه محمد است.
ـ اف بر تو و بر چنين ديني كه تو داري!
ـ چرا؟
ـ اي يزيد! پدر من از نوادههاي داوود(ع) است. ميان من و او پدران زيادي فاصله است. مسيحيان من را بزرگ ميشمارند و خاك پايم را به تبرك ميبرند. آنگاه شما نوه پيامبرتان را با اين وضع ميكشيد، در حالي كه ميان او و پيامبرتان جز مادري فاصله نيست؟! اين چه ديني است؟
ـ اي يزيد! داستان كنيسه حافر را شنيدهاي؟
ـ نه، بگو تا بشنوم.
ـ ميان چين و عمان دريايي است كه گذشتن از آن نيم سال به درازا ميكشد و هيچ آبادي آنجا نيست، جز شهري كه ميان آب است... در آن شـهر، كليساهاي زيادي است و بزرگترين كنيسهاش «حافر» است. در محراب آن كليسا، حقهاي است از طلا. در بين آن حقه، «سُمي» است كه گويند سُم الاغِ عيسي (ع) است. اطراف حقه را با زر و ديباج زينت بستهاند. هر سال مردماني زياد از نصاري به زيارتش رفته، طواف كرده و آن را ميبوسند... ولي شما فرزند دختر پيامبرتان را بدين وضع ميكشيد؟ خدا بركتش را از شما بردارد (برگرفته از لهوف سيد ابن طاووس).
آري، درست ديدي. اين سر حسين است و آن لبها كه ديگر با دندانهاي شكسته و به خون آميخته، گم شده و به سختي ديده ميشوند، هم از آن اوست.
تو خوب ميداني كه پيامبر، آيات قرآن نازله در منزلت اهل بيت و خاصه حسين (ع) را بارها بر آن جماعت كر و كور فرياد زد، اما اي كاش از ناحيه خدا اجازه داشت و آن همه را نگفته بود! اي كاش، آيه مودت و تطهير را بر آن اهالي نااهل حق و حقيقت نخوانده بود! چه سخت است فكر كردن در ژرفاي اين كلام امام سجاد كه گفت: «اگر جد ما به جاي اين همه سفارش اهل بيت، جز اين دستور داده بود و به بدرفتاري و ظلم و كينه سفارش ميكرد، امت مدعي پيروي از پيامبر چيزي بيش از اين در توان نداشتند».
با تشکر از سایت تابناک