اكنون در نيمههاي صفر هستيم و به روز اربعين حسيني نزديك و نزديكتر ميشويم. ماه صفر، سال 61 هجري، اندكي مانده به اربعين، مصادف با همين روزها، آن روزها نيز قصه دو لب، زبان به زبان ميشد،آن روز لب بود و چوب خيزران. لب بود و نوه پيامبر. نه چوب كفار يا مسلماناني كه قرنها با پيامبرشان فاصله دارند، بل كساني كه بسياري از ايشان پيامبر را درك كرده بودند.
واي، سرزمين شام، چه غوغايي به پاست. به هزار تقلا و زحمت از نزديك و دور گرد آمدهاند و دست به دست هم داده تا براي هميشه نام محمد و خداي محمد (ص) را از روزگار محو كنند. البته چون مستي شراب عقل زايل شدهشان را لختي برميگرداند، شعارشان احياي دين محمد است، اما انگار اين جماعت در مستي راستتر ميگويند تا به هنگام عقل! گرگ صفتاني وحشي، بسانِ صيادي كه از شكمبارهگي، كاملا سير است، اما از قضا صيدي را به داماند اخته، دور تا دور نگين انگشتري خلقت و اهل بيت مظلومش حلقه زدهاند و با پنجههاي خشن و زمخت خود، هر آنچه پنداري از دست جانوري انساننما برآيد، در حقشان پروا نداشته، روا ميدارند. البته حكم اباحه اين بازي دير زماني است كه امضا شده؛ زماني كه هنوز نفسهاي به آخر رسيده، از حلقوم «ما ينطق عن الهوي»، قطع نشده بود. آن روز دايههاي دلسوزتر از مادر، طفل نورسيده اسلام را از سينه پيامبر گرفتند و او را در واپسين روزهاي زندگي سهوگو و هذيان پراكن خواندند.
چند روز پيشتر، عدهاي با چوب و برخي با شلاق، پوست نازكتر از برگِ شقايق اطفالش را به سختي نوازش دادند. گروهي با آتش قهر بر دامنهاي پاكشان شعله افروختند و كسي هم عمود خيمه نيم سوختهاي را كشيد تا با دختربچههايي كه زير آن پنهان شدهاند و از ترس دسترسي همبازيهاي بيرحم به خود ميلرزند، قايم باشك بازي كند و بعد سر او را براي اميرمؤمنين! خود، يزيد، پيشكش كنند. شايد اگر از سرهاي شيران خفته در گودال قتلگاه نصيبش نشد، از پيشكشي اين سر كوچك، درهمي هر چند ناچيز به جيب زند.
سفر هم كه آغاز شد، آه، ديگر گفتن ندارد. به یك باره زمين تيره و تار شد. جاي زمين و آسمان عوض شد. خورشيد از شرم رخ برتابيد، اما به ناگاه زمانه روشن شد؛ روشنتر از شبي ظلماني كه خورشيد به ناگاه از پشت كوهي بلند بر آن سرك بكشد. خورشيدهاي خون چكان بر نيزهها به فراز شدند و با شيهه اسبهاي تازي، چونان باد، عازم مقصدي شوم و نفرين شده به نام «شام» شدند؛ شامي كه روزهاست جغدي به نام يزيد به انتظار چنين روز سياهي، مسجد و منبر ضرارش را به لجنزاري از قمار و شراب از بالا تا پايين مسح داده و اينك منتظر است تا در برابر اين خارجيها، جشني مجلل برپا سازد و در آن حمد و ثناي خدا گويد و به پيامبرش درود فرستد.
دستهاي تا مرفق به خون آغشته و به حرام يازيده، هرگاه خسته ميشوند، خورشيدي را به خاك كشيده با چكمههايي كه همه نفرت و كينه اموي را در خود دارد، بر آن ميزنند و جامهاي شراب كه لبهاي گند گرفتهشان، متعفنش كرده، بر آن ماهپارهها ميپاشند و قهقه مستانهشان تا شام بلند ميشود و فرياد زمين نيز به آسمان.
لختي تندتر، اي تاريخنگار تا به دربار امير برسيم؛ صبر كن اشتباه ننويس! «امير» نه، امير مؤمنان؛ آري، همان مؤمناني كه ديروز وصيت پيامبر را درباره حسين شنيده و بوسيدن لبهايش ديده بودند؛ مؤمناني كه حالا براي از پاي درآوردن پسرش، قربهاليالله از سر و كول هم بالا ميروند و به آتش جهنم بشارتش ميدهند.
و اينك همه رسيدهاند و چه سريع چهل منزل رفته شد! آخر براي رساندن سرها و رسيدن به جايزه، هركدام بر ديگري مسابقه بسته بود و اينك همه حاضرند و امير و پيشواي اين غافله كر و كور، دستي بر سبيل چرب و عرق چكانش ميكشد و شعر «ليت اشياخي ببدر...» را با صداي بلند به مستي سر ميدهد.
نه چشمت را نبند، هرچند باورش سخت است، اما براي هزار و يكمين بار ببين و بشنو كه با فرزند پيامبرشان چگونه رفتار ميكنند!
درست ميبيني. خواب و خيال نيست. واقعيت است. او امير مؤمنان؛ يزيد است كه بر منبر نشسته و اين هم نوه پيغمبرشان است. هر چند خارجياش ميخوانند، اما او از خودشان است. هم از قريش است و هم مسلمان. بر كسي هم خروج نكرده. او را به مهماني خوانده بودند و چون به دامش انداختند، ديگر اجازه برگشتش ندادند. آن چوبي هم كه بالا ميرود، به زودي بر بوسهگاه پيامبر يعني لبهاي خشك حسين فرود ميآيد. نه، پيامبر تنها لبهاي او را نبوسيد؛ از پيشاني تا انگشت پايش را آنگاه كه در قنداقه بود، غرق در بوسه كرد. هم از اين رو بود كه ديروز جايي از پيكر او را از بوسه نيزه و خنجر محروم نكردند و بر هر بوسهگاهي از پيامبر، دهها بار سم اسبها بالا و پايين و بر آن كوفته شد. اگر سر را اكنون كوفته و پاره پاره نميبيني، براي آن است كه براي هر سري جايزهاي معين شده بود و بدين جهت، مواظبتش كردند و اينك سرها در برابر امير حاضر است و به زودي جايزهها قسمت خواهد شد.
هرچند باورش سخت است، نيك بنگر تا ببيني آن نصراني كه از روم براي اين جشن با شكوه دعوت شده، از يزيد چه ميپرسد و يزيد چگونه پاسخش ميدهد:
نصراني: اي يزيد اين سر از آنِ كيست؟
ـ تو را چه كار است؟
ـ تا اگر برگشتم و قيصر از من پرسيد چه ديدي، پاسخش گويم و در شادي و خوشي تو شريك شود.
ـ اين سر حسين، پسر علي پسر ابي طالب است.
ـ مامش كيست؟
ـ مامش، مامش فاطمه است.
ـ فاطمه كيست؟
ـ دختر رسول خدا
ـ يعني اين سر از آن نوه پيغمبر خودتان است؟!
ـ اري، او نوه محمد است.
ـ اف بر تو و بر چنين ديني كه تو داري!
ـ چرا؟
ـ اي يزيد! پدر من از نوادههاي داوود(ع) است. ميان من و او پدران زيادي فاصله است. مسيحيان من را بزرگ ميشمارند و خاك پايم را به تبرك ميبرند. آنگاه شما نوه پيامبرتان را با اين وضع ميكشيد، در حالي كه ميان او و پيامبرتان جز مادري فاصله نيست؟! اين چه ديني است؟
ـ اي يزيد! داستان كنيسه حافر را شنيدهاي؟
ـ نه، بگو تا بشنوم.
ـ ميان چين و عمان دريايي است كه گذشتن از آن نيم سال به درازا ميكشد و هيچ آبادي آنجا نيست، جز شهري كه ميان آب است... در آن شـهر، كليساهاي زيادي است و بزرگترين كنيسهاش «حافر» است. در محراب آن كليسا، حقهاي است از طلا. در بين آن حقه، «سُمي» است كه گويند سُم الاغِ عيسي (ع) است. اطراف حقه را با زر و ديباج زينت بستهاند. هر سال مردماني زياد از نصاري به زيارتش رفته، طواف كرده و آن را ميبوسند... ولي شما فرزند دختر پيامبرتان را بدين وضع ميكشيد؟ خدا بركتش را از شما بردارد (برگرفته از لهوف سيد ابن طاووس).
آري، درست ديدي. اين سر حسين است و آن لبها كه ديگر با دندانهاي شكسته و به خون آميخته، گم شده و به سختي ديده ميشوند، هم از آن اوست.
تو خوب ميداني كه پيامبر، آيات قرآن نازله در منزلت اهل بيت و خاصه حسين (ع) را بارها بر آن جماعت كر و كور فرياد زد، اما اي كاش از ناحيه خدا اجازه داشت و آن همه را نگفته بود! اي كاش، آيه مودت و تطهير را بر آن اهالي نااهل حق و حقيقت نخوانده بود! چه سخت است فكر كردن در ژرفاي اين كلام امام سجاد كه گفت: «اگر جد ما به جاي اين همه سفارش اهل بيت، جز اين دستور داده بود و به بدرفتاري و ظلم و كينه سفارش ميكرد، امت مدعي پيروي از پيامبر چيزي بيش از اين در توان نداشتند».
با تشکر از سایت تابناک
و همه رفتند و حرم هیچ کس را ندارد
زینب مانده است بی برادر و اطفال که پدر خود را از عمه می جویند ؛ عجب شبی ست امشب، بی حسین و بی عباس
و حال آغاز ماجراست برای حرم ...
"عمر بن سعد لعنه الله علیه، عصر همان روزِ عاشورا سرِ انورِ امام حسین (ع) را به وسیله خولی بن یزید اصبحی و حمید بن مسلم ازدی، (لعنه الله علیهما) به نزد عبید الله بن زیاد علیه لعائن الله فرستاد، و فرمان داد تا سرهای مطهّر بقیه شهدا را چه از یاران یا اهل بیتش قطع کرده با شمر بن ذیالجوشن و قیس بن اشعث و عمرو بن حجاج بفرستد و آنان با رؤوس مطهّره حرکت کردند تا به کوفه رسیدند.
عمر بن سعد مانده آن روز و فردایش را تا وقت ظهر در کربلا توقف کرد، بعد با بازماندگان خاندان حسین علیه الاسلام از کربلا حرکت کرد."
فداكارى و شهادت سقای دشت كربلا
سالیان سال است ایثار در برابر تو سر فرود آورده و آب در حسرت رسیدن به اطفال حرم ، شرم را به ستوه آورده است.
اطفال چه مشتاقانه عمو را نشان می دهند و انتظار برای آب را چه معصومانه به رخ دقایق زود گذر عاشورا می کشند ...
" راوى مىگويد: تشنگى بر حسين(ع) سخت فشار مىآورد. آن حضرت بالاى شطّ فرات آمد، در حالى كه برادرش عبّاس هم در خدمتش بود. سپاهيان ابنسعد به جنبش درآمدند و راه را بر او بستند.
مردى از قبيله بنىدارم، تيرى به سوى او افكند كه در كام شريفش جان گرفت. حسين(ع) تير را بيرون آورد و دست خود را زير آن خون گرفت تا لبريز شد و آن را به زمين ريخت و فرمود: «خداوندا به تو شكايت مىكنم از ستمهايى كه اين مردم با پسر پيغمبرت مىنمايند.» پس از آن لشكر بين عبّاس(ع) و حسين(ع) جدايى انداختند و دور عباس حلقه زدند و او را از هر طرف احاطه كردند تا او را شهيد نمودند."
و انتظار چه زود پایان می یابد و چه غریبانه ستارگان حسین (ع) ، ماه بنی هاشم را می جویند.
شهادت علىاكبر(ع)
ای شبیه ترین مردم به جد خود.
قدم برداشتنت ، پدر را به خاطرات گذشته می برد.
خاطراتی از احترام به حسین در برابر پیامبر و جمعی که امروز در برابر حسین به یاری عمربن سعد آمده اند.
پس در برابر پدر بیشتر قدم بردار که شاید یاد گذشته ، خستگی امروز را از تن به در کند.
"ياران باوفاى حسين(ع) با بدنهاى چاك چاك بر روى خاك افتاده و به جز اهلبيتش كسى زنده نمانده بود".
در آن هنگام فرزندش علىّبنالحُسَيْن(ع) كه چهرهاش از همه مردم، زيباتر و اخلاقش از همه نكوتر بود، به سوى پدر آمد و اجازه كارزار خواست. حسين(ع) بدون درنگ اذنش داد. سپس نگاهى مأيوسانه بر اندام و چهره او انداخت و بىاختيار قطرات اشك، بر صورتش جارى شد و گفت: «خداوندا! تو شاهد باش كه جوانى به سوى اين سپاه رفت كه از لحاظ اندام، اخلاق و گفتار از همه مردم به رسول تو شبيهتر بود و هرگاه ما مشتاق ديدار پيغمبرت مىشديم به اين جوان مىنگريستيم.»
پس از آن متوجّه عمربنْسعد شد و فرياد زد:
«اى پسر سعد! خدا رحم تو را قطع كند چنانكه رحم مرا قطع نمودى»
در اين هنگام علىبنالحُسَين(ع) به دشمن نزديك شد و به جنگ پرداخت و زد و خورد سخت و خونينى نموده، عدّه زيادى را كشت."
لبان خشک دلاورمردی چون تو عطش را چه ناجوانمردانه به پدر نمایان می کند ولی دریغ که آب در حرم قحط شده است ...
"سپس به سوى پدر آمد و گفت:«اى پدر بزرگوار! تشنگى جانم را به لب رسانيده و سنگينى آلات جنگ، مرا به تعب انداخته است آيا ممكن است با اندكى آب، مرا از تشنگى نجات دهى؟"
امام حسين(ع) گريست و فرمود: « فرزند عزيزم بازگرد كمى ديگر بجنگ، زيرا بسيار نزديك است كه جدّت محمّد) ص) را ملاقات كنى و از دست او جام سرشارى از آب بنوشى كه از آن پس، هرگز تشنه نشوى".
على به سوى ميدان بازگشت، دست از جان شسته و آماده شهادت شد. حمله بسيار شديدى را آغاز نمود. ناگاه منقذبنمرهعبدى (لعنةاللَّه عليه) او را هدف تيرى قرار داد كه از اثر آن تير نيروى دفاع از او سلب شد و به روى زمين افتاد و فرياد زد: «پدر جان! خداحافظ و سلام بر تو، اينك جدّم محمّد(ص) تو را سلام مىرساند و مىگويد: اى حسين زود نزد ما بيا.» سپس فريادى كشيد و جان داد.
حسين(ع) آمد و بر بالين كشته فرزندش ايستاد. و صورت بر صورت او نهاد و فرمود:
«پسر جانم! خدا بكشد كسانى را كه تو را كشتند. چقدر گستاخى نمودند بر خدا؟ چقدر حرمت رسول خدا شكستند؟ على الدّنيا بَعدَك العَفا. پس از تو، خاك بر سر اين دنياى بىوفا باد»
شهادت طفل شيرخوار
آب مهریه مادر توست .
طفل شیر خوارت در انتظار ، لبان خشکش را برهم می زند تا کمی از حرارت عطش بکاهد و برق چشمان شش ماهه عزیزت چه بر دل تو چنگ می زند ...
"حسين(ع) در خيمه آمد و به زينب فرمود: «فرزند كوچك مرا بده تا با او وداع كنم.» طفل را روى دست گرفت و خواست او را ببوسد كه ناگاه حرملةبْنكاهل اسد )لعنةاللَّه عليه) او را هدف تير قرار داد. آن تير در حلق كودك جا گرفت و از دنيا رفت. حسين(ع) فرمود: “اين طفل را بگير.” و دست خود را زير خون گلوى او مىگرفت و جون دستش از خون لبريز مىشد و به سوى آسمان مىپاشيد و مىفرمود: اين مصيبتها بر من سهل است، زيرا در راه خداست و خداى من مىبيند.
حضرت باقر(ع) فرمود: "از آن خونهايى كه حسين(ع) به سوى آسمان پاشيد قطرهاى به زمين باز نگشت".
شهادت حضرت قاسم(ع)
"احلی من العسل" جمله ای ست فراموش ناشدنی که تاریخ هنوزدر بیان توصیف آن به انتظارمفسر نشسته است ...
"جوانى به سوى ميدان آمد كه صورتش مانند قرص ماه بود و به جنگ مشغول شد. ابنفضيلأزدى، شمشيرى بر سرش زد و سر او را شكافت و به صورت روى زمين افتاد و فرياد زد: "يا عَمّاه"
گرد و غبار میدان ، فضا را تیره و تار کرده است و عمو تحمل از دست داده...
"حسين(ع) مانند باز شكارى وارد ميدان شد و چون شير غضبناك، بر سر آن سپاه حمله كرد و شمشير خود را بر ابنفضيل فرود آورد و او دست خود را سپر قرارداد و دستش از مرفق جدا شد و فريادى كشيد كه لشكريان شنيدند و اهل كوفه حمله كردند تا او را نجات دهند ولى او زير سم اسبان پامال و هلاك شد.
همين كه غبار فرو نشست، ديدم حسين(ع) فرمود: «از رحمت خدا و عنايت الهى دور باد! مردمى كه تو را كشتند. روز قيامت كسى كه با كشندگان تو مخاصمه كند، جدّ و پدر تو خواهند بود.» پس از آن فرمود:
"به خدا قسم سخت است بر عموى تو كه او را بخوانى و او جواب نگويد يا جواب بگويد ولى براى تو سودى نداشته باشد. به خدا قسم امروز روزى است كه عموى تو دشمنش زياد، و ياورش كم است"
شهادت عبداللّهبنالحسن(ع)
دستان بزرگ مردی کوچک به یاریت آمده اند و در آخرین دقائق باقیمانده جنگ یاوری از جنس بلور ، چه مردانه خود را برای دفاع ، به کنارت رسانده است ... .
"در این هنگام عبداللّهبنالحسنبنعلی(ع) که کودکی نابالغ بود، از خیمۀ زنها بیرون آمد و نزدیک حسین(ع) ایستاد. زینب(س) خود را به او رسانید تا او را نگه دارد، ولی شدیداً امتناع کرد و گفت: به خدا قسم از عمویم هرگز دور نمیشوم. در آن وقت بحربنکعب (یا أبجربنکعب) و به قولی حرملهبنکاهل (لعنهاللّه علیهما( شمشیر خود را بر حسین(ع) فرود آورد. آن کودک گفت: «وای بر تو ای حرامزاده، آیا میخواهی عموی مرا بکشی؟"
ولی آن ناپاک شمشیر را بر حسین(ع) فرود آورد. کودک دست خود را سپر شمشیر قرارداد و دستش به پوست آویخت و فریاد زد: «یا عمّاه!» حسین(ع) او را در بغل گرفت و به سینه چسبانید و فرمود:
"برادرزاده! بر این مصیبتی که بر تو وارد آمده است صبر کن و از خداوند طلب خیر نما! زیرا خداوند تو را به پدران صالحت ملحق میکند.» ناگاه حرملهبنکاهل تیری بر او زد و او را در دامان عمویش، حسین(ع)به قتل رسانید."
حرّ و ملاقات امام حسین(ع)
آنان كه خاك را به نظر كیمیا كنند آیا شود كه گوشه چشمی به ما كنند
در روز ورود بر حر چه گفتی كه تا روز دهم محرم دل در دل نداشت و با چه نگاهی او را مجذوب خود كردی كه تا روز قیامت در لغت نامه عاشورا ، آزادگی از او نام گرفت.
" در این هنگام حرّبنیزید ریاحی، به پیش عمربنسعد آمد و گفت: آیا قصد داری با حسین بجنگی؟» عمر گفت: آری، به خدا قسم میخواهم جنگی کنم که کمترین چیزش آن باشد که سرها از بدنها جدا و دستها از پیکرها قطع گردد.
حرّ از شنیدن این سخنان از یاران خود فاصله گرفت و در حالی که بدنش میلرزید به گوشهای رفت.
مهاجربناوس به او گفت: ای حر کار تو مرا به شکّ انداخته است اگر از من میپرسیدند شجاعترین مرد کوفه کیست؟ هرگز از تو تجاوز نمیکردم و فرد دیگری را نمیگفتم، پس چرا به خود میلرزی؟
حرّ در پاسخ گفت: به خدا قسم خودم را در میان بهشت و دوزخ مخیّر میبینم. ولی به خدا سوگند، چیزی را بر بهشت ترجیح نمیدهم، اگر چه بدنم پارهپاره شود و مرا بسوزانند.
اسب سواری به تاخت به این سو می آید ؛ او حر است كه شرمنده و پریشان امام را شفیع بین خود و خدای خود می داند .متحیر به یك سو خیره شده اند و قلم در بیان تصویر كشیدن این لحظات ناتوان است كه فرزند علی بن ابیطالب در برابر حر چه با محبت او را در آغوش می كشد.
"سپس بر اسب خود نهیب زد و به قصد خیمهگاه حسین(ع) حرکت کرد در حالی که دو دست خود را بر سر گذاشته بود و میگفت: «خداوندا! به سوی تو انابه میکنم؛ توبۀ مرا بپذیر؛ زیرا من دوستان تو و فرزندان دختر پیغمبر تو را مرعوب ساختم.» به حسین(ع) عرضه داشت: «جانم فدای تو باد. من آن کسی هستم که بر تو سخت گرفتم و نگذاشتم به مدینه برگردی. گمان نمیکردم این مردم کار را به اینجا بکشانند. اینک توبه نموده و به سوی خدا بازمیگردم. آیا توبۀ من پذیرفته است؟"
حسین(ع) فرمود: «آری خداوند توبۀ تو را قبول خواهد کرد، پیاده شو.» حرّ گفت: «سواره در راه تو بجنگم بهتر است از پیاده شدن، زیرا بالاخره از است سرنگون خواهم شد و چون من نخستین کسی بودم که راه بر تو سدّ کردم اجازه فرما نخستین کسی باشم که در راه تو کشته میشوم شاید از کسانی شوم که روز قیامت با جدّت محمد(ص)مصافحه میکنند.»
پس از آن حسین(ع) به او اجازه داد. حرّ شروع به جنگیدن نمود و نیکو مقاتله کرد تا آنکه عدّهای از شجاعان و دلیران را کشت و خود پس از لحظهای، به شهادت رسید. بدن او را نزد حسین(ع) بردند. آن حضرت خاکها از چهرۀ حرّ پاک میکرد و میفرمود: تو آزادمردی آنچنانکه مادرت تو را «حرّ» نام نهاد و تو در دنیا و آخرت آزادهای.
ورود حضرت امام حسين (عليه السلام ) به كربلا
گوش دل باز كن كه جان بینی آن چه نادیدنی ست آن بینی
نوای كاروان در فضا طنین انداز ست و اطفال و زنان حرم چه با شكوه و عظمت حسین (علیه السلام) را همراهی می كنند. غم بر دل سایه افكنده و نفسها به شماره اند چرا كه امام دستور توقف داده اند.
حضرت فرمود: انزلوا، هاهنا والله محطّ رکابنا و سفک دمائنا، هاهنا وَاللهِ مخطّ قبورنا، وهاهنا والله سبی حریمنا، بهذا حدّثنی جدّی
فرود آیید، به خدا که این جا جای فرود آمدن و ریختن خونهای ماست، و اینجا جایگاه قبور ماست، به خدا که این جا جای به اسارت رفتن حَرَم ماست و این خبر را جدّم به من داده است.
*****
همگان فرود آمدند، و حرّ با لشکرش نیز در کناری فرود آمدند، و حسین علیهالسّلام نشست و شمشیرش اصلاح میکرد و میفرمود:
یا دَهرُ اُفّ لَکَ مِن خَلیل کَم لَکَ بِالاِشراقِ وَ اللأصیلِ
اف بر تو ای روزگار که چه بد دوستی هستی و چقدر در هر شبانگاه و بامداد برای تو بود..."
خدایا مباد كه این سخنان به گوش خواهر برسد و زینبی (سلام الله علیها) كه تا كنون جدایی برادر را تصور نكرده این جملات را چگونه در دل هضم كند و تنها اشك است و اشك كه دل برادر را می لرزاند...
"راوی میگوید: زینب دختِ فاطمه علیهاالسلام این سخنان را بشنید و گفت: برادرم این سخن تو سخن کسی است که به مرگ خود یقین دارد.
فرمود: آری خواهرم.
زینب: وای بر من، حسین مرا خبر از مرگ خود میدهد.
گوید: زنان گریستند و لطمه بر چهرهها زده گریبان چاک زدند.
امکلثوم ندا برداشت: وامحمّداه واعلیاه وا امّاه وافاطمتا وا اخاه واحسنا و احسینا....
حسین علیهالسلام خواهر را تسلّی داد و فرمود:
یا اختاه تعزَّی بعزاء الله، فانّ سکّان السَّموات یفنون و اهل الارض کلهم یموتون و جمیع البریه یهلکون، یا اختاه یا امّالکلثوم! و انتِ یا زینب و انتِ یا رقیه و أنتِ یا فاطمه و أنتِ یا رباب! انظرنَ اِذا أنا قُتِلتُ فلاتشققن علیّ جیباً و لاتخمشن علیّ و جهاً و لاتقلن علیّ هجراً.
خواهرم! خود را به آرامش خدا تسلّی ده، چه ساکنان آسمانها میمیرند و زمینیان به جای نمانند، و ما سوی اللّه به مرگ گرفتار آیند.
آهنگ خروج از مکّه
یاد خدا ، دیباچه غمناك لهوف ، كه در دهه نخست محرم زینت این سوگنامه است.
وقتی عرفات را به قصد عراق ترك گفتی چه زیبا مرگ را چونان گردنبد دختران آویزه گلوی بنی آدم خواندی و اشتیاق خود به شهادت را همچو یعقوب به دیدار یوسف.
الحمدللّه و ما شاءاللّه، و لاحول و لاقوه الا باللّه، و صلّی اللّه علی رسوله، خطّ الموت علی وُلد آدم مَخطّ القلاده علی جید الفتاه، و ما اولهنی الی اسلافی اشتیاق یعقوب الی یوسف...
همه ستایشها از آن خداست، آنچه او خواهد (پدید آید) و جز به او هیچ توانی نیست. مرگ همچون گردنبند دختران، آویزه گلوی بنیآدم است و من چونان اشتیاق یعقوب به یوسف، دیدار گذشتگان خود را چه مشتاقم! و شهادتگاهی برایم گزیدهاند که (ناچار) آن را دیدار کنم.
گویا گرگهای حریص دشتهای نواویس و کربلا را میبینم که بند بند جسمم را از هم گسسته شکمبههای تهی و مشکهای خالی خود را از آن انباشته کنند. از آنچه با قلم تقدیر الهی رقم خورده، گریزی نیست . خشنودی خدا خشنودی ما خاندان پیامبر است بر بلای او شکیباییم که او پاداش کامل صابران را به ما عطا کند. ذریه خدا (صلیاللّهعلیهوآلهوسلّم) از او جدا نخواهد شد. آنان در حریم قدس کبریایی نزد او گرد آیند، چشم او به دیدارشان روشن شود و وعده خود را در حقشان وفا کند."
واینك زمان ، زمان رفتن است و عصاره عالم خلقت صبح را موعد حركت به سمت قتلگاه می نامد.پس بیائید قافله ی دل را در گروی كاروان سپرده و آرام ، آرام و منزل به منزل حسین را یاری كنیم.
"... من کان باذلاً فینا مهجته، و موطناً علی لقاءاللّه نفسه فلیر حل معنا فانّی راحلّ مصبحآً انشاءاللّه تعالی.
هرکس خون خویش را در راه ما میبخشد و خود را آماده دیدار خدا کرده است، با ما رهسپار شود که من ـ انشاءاللّه تعالی ـ فردا رهسپارم."
