تبليغاتX
بـقـیـع

baqea

حسین

baqea

http://baqea.blogfa.com

بـقـیـع

بـقـیـع

بـقـیـع

بسم الله الرحمن الرحـیم
این سایت محلی است تا بتوانیم به اندازه قدرت خود از مذهـب و عقیده خود دفاع کنیم؛مـذهـبـی که قرنها تـمبـر رافـضـی و کـافـر و مشرک برآن زده اند،عقیده ای که بیش از سیزده قرن بزرگان و
عـالـمـان و حـتـی مردم کوچه و بـازار را بـه جـرم اعـتـقـاد بـه آن؛ از دم تـیـغ گـذرانـده انـد.آیـیـنـی
که هنوز بعد از هـزار و چهـارصـد سال،توان بیان آن را در تمام این دنیا که هیچ در تمـام این کشور
نداریم،به دلایل مختـلف!عده ای ظاهربین عافیت طلب از در وحدتی وارد میشوند که مستلزم آن چشم پوشی از اصل تشیع است! وعده ای هم مخالف که دیگر به معاند بیشتر شبیهند...نه مطالب این سایت در جهت تخریب وحدت است و نه من اهل آن؛ بـلکه در جـهت تنویر افکار مسلمین است که مـا یک اسلام بیشتر نداریم و قسم دوم آن بدعت است و تاریکی از عزیزانی که خود را اهل تـسنـن می نامند درخواست دارم که با دید تعصب وارد نشوند، قبل از اینکه مطالب را مطالعه کنند خواهش میکنم که بـار تبـلیغات و تـعـصـبـات را زمیـن بنهند و فقط با عـقـل و وجـدان خود قضاوت کنند، که عقل و وجدان بیدار ازبین برنده تـعـصـبـات جـاهلی است.

بـقـیـع

بـقـیـع
رفتار شناسی عمر بن خطاب (۶) – در زمان خلافت -۲
  • تازيانه وحشت انگيز

تازيانه زدن وى به افراد و وحشت مردم از آن، به گونه اى بود كه مطابق نقل «شربينى» و «شروانى» (دو تن از فقهاى بزرگ اهل سنت) تازيانه او از شمشير حجّاج نيز ترسناك تر بود (كانت دِرّة عمر أهيب من سيف الحجّاج) (1) همچنين از عمر با وصف «نخستين كسى كه با خود تازيانه برداشت و با آن افراد را مى زد» (2) ياد مى كنند.

او با تازيانه خود زن و مرد، كودك و جوان و بزرگ و كوچك را مى زد و به سبب تكرار اين عمل و ايجاد وحشت، مطابق نقل برخى از كتب تاريخ، گاه كودكان از ديدن وى، وحشت زده فرار مى كردند. (3)

  • حمله به زنان نوحه گر

1. پس از مرگ ابوبكر ، بستگان وى نوحه و گريه مى كردند. عمر از آنها خواست كه ساكت باشند. ولى آنها گوش نكردند. عمر دستور داد كه آنها را از خانه بيرون كنند. وقتى كه امّ فروه خواهر ابوبكر را بيرون كشيدند و به نزد خليفه آوردند، عمر وى را با تازيانه زد (... فعلاها بالدّرة، فضربها ضربات).(4)

مطابق نقل كنز العمّال تك تك زنان را كه از آن منزل خارج مى كردند، عمر هر يك را با تازيانه مى زد. (5)

2. پس از مرگ خالد بن وليد عدّه اى از زنان در منزل ميمونه (يكى از همسران رسول خدا(صلى الله عليه وآله)) اجتماع كرده و مى گريستند. عمر تازيانه به دست، همراه ابن عبّاس به آنجا آمد و به ابن عبّاس گفت: وارد منزل شو و به امّ المؤمنين بگو حجاب بگيرد. آنگاه زنان را از آنجا بيرون كن! ابن عبّاس داخل شد و آنها را بيرون كرد. عمر نيز آنان را با تازيانه مى زد (... فجعل يخرجهنّ عليه وهو يضربهنّ بالدِّرة). در اين ميان كه او زنان را مى زد، روسرى از سر يكى از زنان افتاد (و موهايش پيدا شد) بعضى كه آنجا حاضر بودند به عمر گفتند: اى اميرالمؤمنين! روسريش افتاده! پاسخ داد رهايش كنيد، او احترامى ندارد (... فقالوا: يا أميرالمؤمنين! خمارها! فقال: دعوها ولاحرمة لها).

عبدالرّزاق صنعانى پس از نقل اين ماجرا، از استادش معمر نقل مى كند كه «كان معمر يعجب من قوله: لاحرمة لها; معمر از سخن عمر كه مى گفت آن زن (كه روسرى از سرش افتاده) احترامى ندارد، تعجّب مى كرد!». (6)

اين در حالى است كه مطابق نقل مسند احمد، پس از رحلت رقيّه خواهر زاده خدیجه کبری سلام الله علیها که تحت تکفل  رسول خدا (صلى الله عليه وآله) بود؛ زنانى در فراق او گريه مى كردند. عمر كه آنجا حاضر بود آنان را با شلاقش مى زد (فجعل عمر يضربهنّ بسوطه) رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به عمر فرمود: «دعهنّ يبكين; بگذار گريه كنند» و البته زنان را از كارهاى خلاف شأن و نادرست نهى كرد. (7)

اين ماجرا نشان مى دهد كه وى از زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله) نيز اين رويه را داشت و اگر چيزى به نظرش نادرست مى رسيد، بدون اجازه از رسول خدا كار خود را مى كرد.

 

  • زنى از وحشت، لباسش را ...

عبدالرّزاق صنعانى در كتابش نقل مى كند كه عمر در ميان صف زنان مى گشت كه بوى خوشى را از سر زنى احساس كرد. گفت: «لو أعلم أيّتكنّ هي، لفعلت ولفعلت; اگر بدانم زنى كه بوى خوش استعمال كرده كيست، چنين و چنان خواهم كرد!» آنگاه ادامه داد: بايد هر زنى براى شوهرش خود را خوشبو سازد. ولى هنگامى از منزل خارج مى شود، لازم است جامه كهنه كنيزش را بپوشد.

راوى اين ماجرا مى گويد: «بلغني أنّ المرأة الّتى كانت تطيّبت بالت في ثيابها من الفَرَق; به من خبر رسيده آن زنى كه خود را معطّر و خوشبو كرده بود، از ترس در لباسش ... !!». (8)

  • زنى ديگر از وحشت بچه اش را سقط كرد

فقهاى اهل سنت در كتاب الديات نقل كرده اند كه عمر روزى سراغ زن باردارى فرستاد كه پيرامون اتّهامى از او بازجويى كند. زن با شنيدن بازخواست عمر گفت: «ياويلها مالها ولعمر; اى واى بر اين زن (اشاره به خودش) او را با عمر چه كار؟» به هر حال، حركت كرد تا به نزد وى بيايد، كه بين راه از ترس و وحشت بچه اش سقط شد و مرد (فألقت ولداً فصاح الصبيّ صَيْحَتَيْن ثمّ مات).

عمر از اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله) درباره حكم آن سؤال كرد؛ برخى ها گفتند: چيزى بر تو نيست. در آن حال على (عليه السلام) ساكت بود و حرفى نمى زد. عمر رو به آن حضرت كرد و پرسيد: نظر تو چيست؟ على (عليه السلام) فرمود: اگر آنان نظر و رأيشان اين بود كه گفتند، همگى اشتباه كردند و اگر مطابق ميل تو و براى خوشايند تو چنين سخنى گفته اند، خيرخواه تو نبوده اند. حكمش آن است كه ديه آن كودك سقط شده بر عهده توست، زيرا تو آن زن را ترساندى و او بچه اش را سقط كرد (لأنّك أنت أفزعْتَها فألقتْ). (9)

  1. مغنى المحتاج، ج 4، ص 390; حواشى الشروانى، ج 10، ص 134.
  2. تاريخ طبرى، ج 4، ص 209; البداية والنهاية، ج 7، ص 133.
  3. الطبقات الكبرى، ج 7، ص 89. اين در حالى است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) با كودكان مهربان بودند. گاه با آنها بازى مى كرد (مسند احمد، ج 3، ص 121); به آنان سلام مى كرد (سنن دارمى، ج 2، ص 276; سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1220). به سبب همين مهربانى ها، وقتى از سفرى برمى گشت كودكان با اشتياق به استقبال او مى شتافتند (صحيح بخارى، ج 5، ص 136) و گاهى پيامبر(صلى الله عليه وآله) آنان را با خود سوار مى كرد. نقل شده است كه برخى از كودكان به همين سبب بر ديگرى فخر مى كرد (مسند احمد، ج 4، ص 5).
  4. تاريخ طبرى، ج 3، ص 423; انساب الاشراف، ج 10، ص 95; كامل ابن اثير، ج 2،ص 419.
  5. كنز العمال، ج 15، ص 732، ح 42911. متّقى هندى پس از نقل حديث از ابن راهويه آن را صحيح شمرده است. در صحيح بخارى اشاره اى به اين مطلب شده است (صحيح بخارى، ج 3، ص 91) و ابن حجر در شرح خود آن را به سند صحيح از طبقات ابن سعد به طور مشروح نقل كرده است. (فتح البارى، ج 5، ص 54)
  6. مصنف عبدالرزاق، ج 3، ص 557، ح 6681. همين مضمون در حديث 6682 نيز آمده است.
  7. مسند احمد، ج 1، ص 335. همچنين ر.ك: مجمع الزوائد هيثمى، ج 3، ص 17; الاصابة، ج 8، ص 138; الطبقات الكبرى، ج 8، ص 30. با آنكه در مورد ديگر نيز رسول خدا(صلى الله عليه وآله) او را از برخورد با گريه زنان منع كرده بود، ولى باز هم به عملش ادامه داد. در مسند احمد (ج 2، ص 110) به نقل از ابوهريره آمده است: از خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله)كسى از دنيا رفت. زنان اجتماع كردند و گريه مى كردند. عمر بن خطّاب برخاست و آنها را نهى مى كرد و متفرقشان مى ساخت (... فقام عمر بن الخطّاب ينهاهنّ ويطردهنّ) پيامبر (صلى الله عليه وآله)به او فرمود: «يا ابن الخطّاب، فانّ العين دامعة والفؤاد مصاب وإنّ العهد حديث; اى پسر خطّاب (كارى به كارشان نداشته باش زيرا) چشم گريان است و دل مصيبت ديده و غم عزيزشان نيز تازه است».
  8. مصنّف عبدالرزّاق، ج 4، ص 373، ح 8117.
  9. المجموع نووى، ج 19، ص 11; مغنى ابن قدامه، ج 9، ص 579; كشّاف القناع، ج 6
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 14:23 توسط حسین |
رفتار شناسی عمر بن خطاب (۵) – در زمان خلافت - ۱
  • تندخويى با مردم در دوران خلافت

ابن ابى الحديد معتزلى در معرفى خليفه دوم مى نويسد: «كان عمر شديد الغلظة، وَعْر الجانب، خشن الملمس، دائم العبوس، كان يعتقد أنّ ذلك هو الفضيلة وأنّ خلافه نقص ؛ عمر بسيار تندخو و نامهربان بود. او پيوسته عبوس و ترش رو بود و باورش اين بود كه اين تندخويى ها فضيلت است و خلاف آن نقص و عيب است». (۱)

تندخويى او آن قدر معروف بود كه وقتى از سوى ابوبكر به خلافت منصوب شد، مورد اعتراض مردم قرار گرفت.

ابن ابى شيبه نويسنده معروف كتاب «المصنّف» مى نويسد: ابوبكر نزديك مرگش دستور داد تا عمر را بياورند كه او را پس از خود به خلافت نصب كند. مردم به ابوبكر گفتند: «أتستخلف علينا فظّا غليظاً، فلو ملكنا كان أفّظ وأغلظ ؛ تو مى خواهى مردى خشن و تندخو را بر ما خليفه سازى ؛ او اگر بر ما حاكم شود، خشن تر و تندخوتر خواهد شد». (۲) و مطابق نقل ابن ابى الحديد، طلحه نيز به ابوبكر اعتراض كرد و گفت: «ما أنت قائل لربّك غداً وقد وليّت علينا فظّاً غليظاً ؛ تو فردا به پروردگارت چه خواهى گفت، به سبب آنكه فردى خشن و تندخو را بر ما ولايت دادى؟». (۳)

امير مؤمنان على (عليه السلام) نيز در خطبه شقشقيّه (خطبه سوّم نهج البلاغه) با اشاره به همين نكته مى فرمايد:

«فصيّرها في حوزة خَشْناءَ، يَغلُظ كَلمُها ويخشُنُ مَسُّها

 سرانجام (ابوبكر) آن -خلافت-را در اختيار كسى قرار داد كه جوّى از خشونت و

سخت گيرى بود»

شايد به همين علّت بود كه خود عمر ـ مطابق نقل ابن سعد دانشمند معروف اهل سنت در كتاب «الطبقات» ـ پس از رسيدن به خلافت، نخستين كلماتى كه بر منبر گفت چنين بود:

«أللّهم إنّي شديد [غليظ] قليّني، وإنّي ضعيف فقوّني، وإنّي بخيل فسخّني; خدايا من تندخويم، پس مرا نرم و ملايم قرار ده! و من ضعيفم، پس مرا قوىّ ساز! و من بخيلم، پس مرا سخىّ گردان». (۴)

ولى از شرح حال او در دوران خلافت استفاده مى شود كه نتوانست تندخويى و خشونت خود را رها كند.

 

  • كتك زدن کودکی براى تحقير

روزى پسر بچه اى از عمر بن خطاب به نزد او آمد، در حالى كه سرش شانه زده بود و پيراهن زيبايى بر تن داشت. عمر او را با تازيانه زد، تا آن كه آن پسر گريان شد (فضربه عمر بالدِّرة حتّى أبكاه) حفصه (دختر عمر) كه شاهد ماجرا بود، گفت: چرا او را مى زنى؟ پاسخ داد: ديدم او از اين حالت، خوشش آمد، خواستم او را كوچك و تحقير كنم!! (رأيته قد أعجبته نفسه، فأحببتُ أن أصغرها إليه). (۵)

  • سلطان الله در زمين

مطابق نقل بلاذرى و طبرى، مالى را نزد عمر آوردند تا آنها را تقسيم كند، مردم اجتماع كردند. سعد بن أبى وقّاص (صحابى معروف) مردم را كنار زد و خود را نزد عمر رساند. وقتى نزد عمر رسيد، وى سعد را با تازيانه زد و گفت: تو به گونه اى به سوى من آمدى كه گويا از «سلطان الله» در زمين نمى ترسى؟ (فعلاه عمر بالدِّرّة وقال: إنّك أقبلت لاتَهاب سلطانَ الله فى الأرض).(۶) 

  • از قيافه خشن خوشش مى آيد

مطابق نقل ابن عبد ربّه اندلسى شخصى به نام ربيع بن زياد حارثى مى گويد: من در زمان عمر، والى ابوموسى اشعرى (استاندار بصره) در منطقه بحرين بودم. عمر نامه اى براى ابوموسى نوشت و از او خواست كه با واليان و كارگزارانش به مدينه بيايد. وقتى كه به مدينه آمديم، من قبل از آنكه نزد عمر بروم از «يَرْفأ» غلام عمر پرسيدم كه عمر از چه خصلتى در كارگزارانش خوشش مى آيد؟ گفت: از خشونت. آنگاه من نيز با هيأتى خشن به حضورش رسيدم و او نيز از من خوشش آمد و از ابوموسى خواست تا دوباره مرا به همانجا به عنوان والى بفرستد. (۷)

 

  1. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 372 .
  2. مصنف ابن ابى شيبه، ج 7، ص 485، ح 46 .
  3. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 164. جالب است بدانيم تعبير «فظّ» و «غليظ» را عمر درباره پدر خود نيز به كار برده و او را تندخو و خشن معرّفى مى كند. مورّخان نقل مى كنند: هنگامى كه عمر از آخرين سفر حجّ خود برمى گشت وقتى كه به ضجنان (كوهى است كه تا مدينه 25 ميل فاصله دارد) رسيد گفت: «زمانى بود كه من براى خطّاب در اين منطقه شتر مى چراندم». آنگاه پدرش را اين گونه معرفى كرد: «وكان فظّاً غليظاً يتعبنى اذا عملت، ويضربنى اذا قصرت; او فردى خشن و تندخو بود، وقتى كار مى كردم، آنقدر به كارم وا مى داشت كه خسته مى شدم و هرگاه كوتاهى مى كردم مرا كتك مى زد». (الاستيعاب، ج 3، ص 1157 ; تاريخ طبرى، ج 4، ص 219 ; انساب الاشراف، ج 10، ص 299).
  4. الطبقات الكبرى، ج 8، ص 339.
  5. مصنّف عبدالرزّاق، ج 10، ص 416، ح 19548.
  6. انساب الاشراف، ج 10، ص 339; تاريخ طبرى، ج 4، ص 212.
  7. العقد الفريد، ج 1، ص 14-15 (با تلخيص).
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 13:59 توسط حسین |
رفتار شناسی عمر بن خطاب (۴) – در سقیفه بنی ساعده
  • در ماجراى سقيفه

داستان سقيفه خود داستانى طولانى و سؤال برانگيز در تاريخ اسلام است كه نياز به تدوين مستقلّى دارد. ولى خشونت عمر بن خطاب در آن ماجرا و حوادث پس از آن به خوبى روشن است.

پس از آنكه جمعى از انصار در سقيفه بنى ساعده اجتماع كردند و پيرامون خلافت به گفتگو پرداختند، خبر به گوش عمر رسيد. وى ابوبكر و ابوعبيده جرّاح را با خود همراه كرد و به سقيفه آمد. در آنجا ابوبكر خطبه اى خواند، سپس ميان حُباب بن مُنذر و عمر گفتگوهاى تندى درگرفت و هر يك ديگرى را تهديد كرد. در نهايت به خاطر رقابت هميشگى اوس و خزرج، اوسيان براى آنكه خلافت به سعد بن عباده و قبيله خزرج نرسد، با عجله با ابوبكر بيعت كردند.

طبرى موّرخ معروف در نقل اين ماجرا وقتى به آنجا مى رسد كه افراد حاضر در سقيفه براى بيعت با ابوبكر هجوم آوردند و در اين ميان سعد بن عباده را لگد مى كردند، مى نويسد: كسى فرياد زد: «مراقب سعد باشيد، او را لگد نكنيد!» عمر گفت:

 «اُقتلوه قتله الله ؛ او را بكشيد كه خداوند او را بكشد»

سپس بالاى سر سعد قرار گرفت و گفت: «تصميم داشتم آن قدر تو را لگد مال نمايم كه استخوان بازويت را خرد كنم!!» .(۱)

مطابق نقل بخارى عمر طىّ گزارشى كه از آن ماجرا مى دهد، مى گويد: وقتى كه سعد بن عباده زير دست و پا قرار گرفت و عده اى گفتند: «سعد بن عباده را كشتيد» من گفتم: «قتل الله سعد بن عباده; خداوند سعد بن عباده را بكشد» (۲) و بدين صورت جمعى از مردم را تشويق به اعمالشان كرد.

مطابق نقل ديگر، وى گفت: «قتله الله! إنّه منافق; خداوند او (سعد) را بكشد! او منافق است!» (۳)

در ادامه ماجراى بيعت و تثبيت خلافت ابوبكر تندخويى وى كاملاً روشن است.

مطابق نقل مورّخ معروف اهل سنّت طبرى برخى از انصار گفتند: ما جز با على (عليه السلام) بيعت نمى كنيم و عمر بن خطّاب كه از اجتماع برخى از اصحاب در منزل آن حضرت آگاه شد، به سمت منزل على (عليه السلام) حركت كرد. در خانه آن حضرت، طلحه و زبير و مردانى از مهاجران حضور داشتند (كه از بيعت با ابوبكر خوددارى كرده بودند). وى به آنها گفت:

«والله لاحرقنّ عليكم او لتخرُجُنّ إلى البيعة; به خدا سوگند! خانه را بر سر شما آتش مى زنم، مگر آنكه براى بيعت بيرون آييد!» (۴)

مطابق نقل بلاذرى، عمر با فتيله آتشين به سمت منزل على (عليه السلام) حركت كرد، كه فاطمه (عليها السلام) را كنار درب خانه ملاقات كرد.

فاطمه (عليها السلام) به او فرمود:

«يابن الخطّاب! أتراك مُحرقاً علىّ بابى؟ تو مى خواهى درب خانه مرا بسوزانى؟» عمر بن خطاب با جسارت جواب داد: «نعم و ذلك أقوى فيما جاء به ابوک ؛ آرى و اين كار براى آن هدفى كه پدرت براى آن آمده، بسيار لازم است!!!» (۵)

مطابق نقل ابن ابى شيبه، وى به فاطمه (عليها السلام) گفت: «و ايم الله ما ذاك بمانعى إن اجتمع هولاء النفر عندك، أن أمرتهم أن يحرق عليهم البيت ؛ به خدا سوگند آن مسأله (محبوبيت پدرت و خودت در نزد ما) هرگز مانع از آن نخواهد شد كه اگر همچنان اين چند نفر (على(عليه السلام)، زبير و...) به نزد تو آيند، دستور دهم خانه را بر سر آنان آتش بكشند» (۶)

به سبب همين تندى ها و خشونت هاست كه مطابق نقل بخارى، پس از رحلت حضرت فاطمه (عليها السلام) وقتى كه على (عليه السلام) سراغ ابوبكر فرستاد، تا با وى گفتگو كند ؛  به ابوبكر گفت تنها بيايد و كسى با او همراه نباشد ؛ به آن دليل كه وى حضور عمر را خوش نداشت (فأرسل إلى أبي بكر ان ائتنا ولا يأتنا أحد معك، كراهيّةً لمحضر عمر) (۷)

در عبارت طبرى و ابن كثير تعبير روشن ترى آمده است كه على (عليه السلام) به ابوبكر گفت: تنها بيايد چون مى خواست عمر همراه او نباشد ؛ زيرا از تندخويى عمر آگاه بود (وكره أن يأتيه عمر، لما علم من شدّة عمر) (۸)

نکته : آنچه در اینجا نقل شده تنها در منابع اهل سنت است

1)      تاريخ طبرى، ج 3، ص 223 / تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 488.

2)      صحيح بخارى، ج 8، ص 27 ـ 28./ مسند احمد، ج 1، ص 56 ; تاريخ طبرى، ج 3، ص 206 ; البداية والنهاية، ج 5، ص 246.

3)      تاريخ طبرى، ج 3، ص 223.

4)     تاريخ طبرى، ج 3، ص 202.

5)      انساب الاشراف، ج 1، ص 586.

6)      مصنف ابن ابى شيبه، ج 8، ص 572.

7)      صحيح بخارى، ج 5، ص 83.

8)      تاريخ طبرى، ج 3، ص 208 / البداية والنهاية، ج 5، ص 286.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 13:58 توسط حسین |
رفتار شناسی عمر بن خطاب (۳) – توهین به پیامبر صلی الله علیه و آله -۲
  • نسبت ناروا به پيامبر (صلى الله عليه وآله)

از ماجراهاى تلخ صدر اسلام، ماجرايى است كه در پنج شنبه آخر عمر رسول خدا (صلى الله عليه وآله) اتفاق افتاد. در آن روز كه پيامبر در بستر بيمارى بود و چند روز بعدش رحلت كرد، به حاضران فرمود: «براى من قلم و دواتى حاضر كنيد، تا براى شما نامه اى بنويسيم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد».

در برابر اين خواسته رسول خدا (صلى الله عليه وآله) عمر گفت: إنّ النبي(صلى الله عليه وآله) غلبه الوجع وعندنا كتاب الله حسبنا ؛ بيمارى بر پيامبر چيره شد (و نمى داند چه مى گويد) و كتاب الهى كه ما را كافى است، نزد ماست».

در محضر رسول خدا (صلى الله عليه وآله) شروع به نزاع كردند؛ عده اى گفتند بگذاريد پيامبر نامه اش را بنويسد و بعضى سخن وى را تكرار كردند و پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) به آنها فرمان داد كه برخيزند و بروند و او را تنها بگذارند.

تصور نكنيد اين داستان خيالى و يا خبر واحد است بلكه با تعبيرات گوناگون در صحاح و مسانيد اهل سنت به طور مكرّر نقل شده است و فقط بخارى در شش جا (گاه با تصريح به اسم عمر و گاه به صورت صيغه جمع) و مسلم نيز در سه جا از كتاب خود آن را آورده است.(۱)

شما خواننده عزيز چگونه مى توانيد اين خبر موثّق و معروف را تحمّل كنيد و چه تفسيرى مى توان براى آن پيدا كرد، قضاوت را به وجدان هاى بيدار واگذار مى كنيم. (مشروح اين ماجرا را در اینجا مطالعه بفرمائید).

  • حمله به ابوهريره و اعتراض به رسول خدا (صلى الله عليه وآله)

در روايتى كه مسلم در صحيح خود نقل مى كند، آمده است: پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) به ابوهريره فرمود: برو و هر كس را ديدى كه گواهى به يگانگى خداوند مى دهد و از دل و جان آن را باور دارد، به بهشت بشارت ده.

ابوهريره مى گويد: من رفتم و نخستين كسى را كه ملاقات كردم، عمر بود. سخن پيامبر(صلى الله عليه وآله) را براى او بازگو كردم. ناگهان وى به من حمله ور شد و چنان بر سينه من كوبيد كه با نشيمن گاه به زمين افتادم (فضرب عمر بيده بين ثديى فخررت لإستى) ؛ سپس به من گفت: برگرد.

من گريان به محضر رسول خدا (صلى الله عليه وآله) برگشتم و او نيز از پى من آمد. پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود: چه شده است؟ من ماجرا را گفتم. رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به عمر اعتراض كرد كه چرا چنين كردى؟ او (به جاى عذرخواهى به رسول خدا) گفت: «فلاتفعل فانّي أخشى أن يتّكل النّاس عليها...؛ چنين دستورى را صادر مكن ! زيرا مى ترسم مردم بر همين مطلب تكيه كنند و عمل را رها نمايند» ولى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) بر گفته خود اصرار ورزيد. (۲)

ملاحظه مى كنيد كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله) براى تشويق مردم به توحيد، اين بشارت را به آنها داد و البته ايمانى كه با باور و يقين باشد، عمل را نيز به همراه خواهد داشت. امّا عمر در برابر سخن رسول خدا (صلى الله عليه وآله) ايستادگى مى كند، ابوهريره را كتك مى زند و به رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به سبب چنين فرمانى اعتراض مى نمايد.

 

  1. صحيح بخارى، كتاب العلم، باب 39 (باب كتابة العلم)، ح 4 ; كتاب الجهاد والسيّر، باب 175، ح 1; كتاب الجزية، باب 6، ح 3; كتاب المغازى، باب 84 (باب مرض النبى ووفاته)، ح 4 ; همان باب، ح 5 ; كتاب المرضى، باب 17 (باب قول المريض قوموا عنّى)، ح 1; صحيح مسلم; كتاب الوصية، باب 6، ح 6 ; همان باب، ح 7 ; همان باب، ح 8.
  2. صحيح مسلم، ج 1، ص 44-45 (باب من لقى الله بالايمان و هو غير شاك)
+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 1:10 توسط حسین |
رفتار شناسی عمر بن خطاب (۲) – اهانت به پیامبر صلی الله علیه و آله - ۱

يورش به سمت پيامبر (صلى الله عليه وآله)

عبدالله بن اُبى، منافق معروف از دنيا رفت; پسرش آمد و از پيامبر (صلى الله عليه وآله) خواست كه بر پدرش نماز بگذارد. با توجه به اينكه عبدالله به ظاهر مسلمان بود و شهادتين بر زبان جارى مى ساخت و رسول خدا (صلى الله عليه وآله) نيز هنوز دستور ويژه اى در ارتباط با او و همانند وى دريافت نكرده بود، لذا براى نمازش حاضر شد. در روايتى كه در كتب صحاح اهل سنت، گاه به نقل از عبدالله بن عمر و گاه از زبان خود عمر نقل شده، آمده است كه عمر به سوى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) يورش برد و از نماز آن حضرت ممانعت كرد.

مطابق نقل بخارى عبدالله بن عمر مى گويد: «فلمّا أراد أن يصلّى عليه جذبه عمر; هنگامى كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) خواست بر عبدالله بن ابى نماز بگذارد، عمر پيامبر را كشيد». سپس به او گفت: خداوند تو را از نماز بر منافقين نهى كرده است.

رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: خدا مرا مخيّر ساخته و فرمود:

«اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاَ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ

براى آنها استغفار بكنى و يا استغفار نكنى، حتى اگر هفتاد بار براى آنها استغفار كنى، خداوند آنها را نمى بخشد». (۱)

اشاره به اينكه نماز من براى او نفعى ندارد. (۲)

مطابق نقل ديگر آمده است: «فأخذ عمر بن الخطّاب بثوبه فقال: تصلّي عليه وهو منافق; عمربن خطّاب پيراهن رسول خدا را گرفت و گفت بر او نماز مى گذارى در حالى كه وى منافق است». (۳)

و در نقل ديگر كه خود عمر نقل مى كند آمده است: «وثبتُ اليه...; من به سوى پيامبر پريدم و گفتم چرا بر او نماز مى گذارى؟!» و رسول خدا (صلى الله عليه وآله) تبسّمى كرد و فرمود كنار برو، ولى من همچنان اصرار مى كردم.! (۴)

او وقتى اين ماجرا را نقل كرد، افزود: « فعجبت من جرأتي على رسول الله (صلى الله عليه وآله) ; من خود از جرأت و جسارتم بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله) تعجّب كردم! ». (۵)

اين ماجرا در ديگر كتب معروف و معتبر اهل سنّت نيز نقل شده است.(۶)

روشن است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله) عملى را بدون اذن الهى انجام نمى دهد و هر عمل و سخن و سيره اش منشأ وحيانى دارد، و مسلمانان نيز حقّ اعتراض به عمل و رفتار آن حضرت را ندارند. قرآن كريم مى فرمايد:

وَ مَا كَانَ لِمُؤْمِن وَ لاَ مُؤْمِنَة إِذَا قَضَى اللهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمْ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللهَ وَ

رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلا مُّبِيناً

هيچ مرد و زن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش فرمانى صادر كنند، اختيارى در كار خود داشته باشند و هر كس خدا و پيامبرش را نافرمانى كند به گمراهى آشكارى گرفتار شده است». (۷)

همچنين مى فرمايد:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ وَ لاَ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْض أَنْ تَحْبَطَ

أَعْمَالُكُمْ وَأَنْتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ

 اى كسانى كه ايمان آورده ايد! صداى خود را از صداى پيامبر بالاتر نبريد، و در برابر او بلند سخن مگوييد، آن گونه كه بعضى از شما در برابر بعضى بلند صدا مى كنند. مبادا اعمال شما نابود گردد، در حالى كه نمى دانيد». (۸)

در ماجراى فوق ملاحظه مى كنيد كه خليفه دوم اعتراض خود را تا آنجا ادامه مى دهد كه به سمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) يورش برده، پيراهن او را مى كشد و در برابر سخنان رسول خدا (صلى الله عليه وآله) همچنان به اصرار خود ادامه مى دهد و خود نيز بعدها از اين جسارت و جرأتش شگفت زده مى شود.

 --------------------------

  1. توبه، آيه ۸۰
  2. صحيح بخارى، ج ۲، ص ۷۶. (البته پس از آن آيه ۸۴ توبه نازل شد و به رسول خدا(صلى الله عليه وآله)فرمان داد كه بر منافقان نماز نگذارد)
  3. صحيح بخارى ج ۵، ص ۲۰۷
  4. صحيح بخارى، ج ۵، ص ۲۰۶
  5. همان مدرك، ص ۲۰۷
  6. صحيح مسلم، ج ۷، ص۱۱۶; ج ۸، ص ۱۲۰; سنن ترمذى، ج ۴ ،ص ۳۴۳ ; مسند احمد، ج ۲، ص ۱۸ و ...
  7. احزاب، آيه ۳۶
  8. حجرات، آيه ۲
+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 0:49 توسط حسین |